اي خداوندي که در منشور عالم گير عقل
خسرو پيروز جنگ آمد ز گردونت خطاب
مسهل خوي خوش و جان داروي لطفت برد
صفرت از چشم خور و کلفت ز روي ماهتاب
عکس عدل راست کارت گر فتد بر آسمان
مانع آيد طبع خرچنگ فلک را ز انقلاب
خود نمي دانم که ديشب خور ز شرم راي تو
مي به سر شد يا به پا (حتي توارت بالحجاب)
گوهر افشان ديده ي خصم تو داني بهر چيست؟
زانکه جز شمشير تو چيزي نمي بيند به خواب
کار شرع و رسم دين از جود تو جايي رسيد
کآهنين سرمايه شد شمشير تو، زرين نصاب
پشت پايي زد جهان را جود عالي همتت
چرخ را بر تن نمي گنجيد و مي کرد اضطراب
تا چنان زد پشت دستي همتت بر روي چرخ
کز نهيبش نيلگون شد چشم خانه ي آفتاب
پشت ماهي ناگهان روزي نشان داد از درم
زآنگهي جود تو ماهي را همي جويد در آب
آب باريک است در چشم عدو شمشير تو
زان سبب پيدا شده ست اندر گو چشمش زهاب
دشمنان دولتت را بس که خون بر خاک ريخت
آبگون تيغ تو را کنيت از آن شد بوتراب
خسروا بانگي بر اين فرتوت مردم خوار زن
تا مرا زو واستاند يا نماند در عذاب
اهل دانش را رها کرد و خسان را برگزيد
ترک اجود بين که گردون مي کند در انتخاب
چون فلک پشتم دو تا شد بهر نان شام و چاشت
کاشکي ممکن شدي در مدت عمرم شباب
برخودم دل سوز مي باشد که تا کي همچو شمع
باشم از بهر خورش در اضطراب و التهاب
مي شنيدم دي که بر من با يکي ز ابناي جنس
برده بد نوعي ز شفقت خسرو گردون جناب
پس در اثناي سخن گفته فلان يعني رهي
از چه مي دارد عروسان سخن را در نقاب
اين سخن گر ديگري گفتي جوابش بد ولي
چون سؤال از خسرو آمد مشکل است آن را جواب
در ضمير من بسي ناسفتگان بکرند ليک
چون کسيشان مي نخواهد مانده اند اندر حجاب
با دم باد صبا گر نيستي ادرار ابر
کي دميدي گل ز خار و چون گرفتندي گلاب
ورنه سعي تربيت بودي ز فيض ماه و خور
ژاله کي گشتي در و خون چون شدستي مشک ناب
تربيت بايد سخن را زانکه دست تربيت
خاک را مردم کند «والله أعلم بالصواب»