حديث حسن تو اندر جهان نمي گنجد
مه جمال تو در آسمان نمي گنجد
حلاوت لب تو جز به ذوق نتوان يافت
چو شرح لذتش اندر دهان نمي گنجد
بيان وصف ميان تو کرد نتوان کان
دقيقه اي ست که اندر بيان نمي گنجد
به زر توان چو کمر دست در ميان تو کرد
در آن ميان چو کسي رايگان نمي گنجد
کجا رسم به کنار تو با تني چون موي
که موي با تو مرا در ميان نمي گنجد
به بندگيت ببندم ميان به از کمرت
اگر دمي چو قبا تنگ درکشم به برت
مرا که جان و دلم بسته ي تو چون کمرند
چه سود چون ز تو همچون کمر به هيچ درند
عجب ز جان و دلم کز تو سير مي نشوند
ز خوان وصل تو با آنکه جز جگر نخورند
دلم ز غايت رشکي که بر تو مي دارد
بريخت خون دو چشمم که در تو مي نگرند
چو سايه بر ره قدت نهاده جان و دلم
هميشه خاک رهت را به سر همي سپرند
مرا اميد وفا داشتن ز تو خامي ست
که روي خوب و وفا هر دو ضد يکدگرند
قباي قامت وصل تواش به بالا نيست
چو زلفت آن که به کار تو در، سراپا نيست
تني که در تب عشق تو نازنين باشد
بسوزدش دل و جان ور خود آهنين باشد
گر از فراق لب تو دلم بسوخت رواست
که سوز شمع ز دوري انگبين باشد
از آنکه لشگر زلف تو بيشتر سيه است
بر او مگر همه ساله شکست از اين باشد
از آن به زر زده شد کار حلقه ي گوشت
که با رخ تو همه ساله همنشين باشد
بدان مقام ز حسن تو کوست کس نرسد
زرش رساند بدان جا و زر چنين باشد
زمانه بار جفاهاي تو چگونه کشد
اگر نه معدلت صاحب مهين باشد
جهان رأفت و رحمت که از مهابت او
شده ست تارک شاهين نشيمن تيهو
پناه دولت و دين صاحب خرد تمکين
خدايگان صدور جهان خديو مهين
که از مهابت دست سخا طبيعت اوست
که گنج خانه نگيرد مگر به زير زمين
ز سهم جود جهانبخش کان مروت اوست
که زر پناه نسازد مگر به کوه حصين
زهي رسيده به جايي کمال رتبت تو
که هست پايه ي زيرين او سپهر برين
چنين ز بستر گردون نغلطدي خورشيد
گر آستان جلال تواش بدي بالين
عدوت را چو قلم گشت ناله خون ريزش
از آنکه پنجه ي قهر تو شد گلوگيرش
کس از شبه به جز از کلک تو گهر نکند
چه باشد آن که به گيتي سياه سر نکند
تويي که پاي ثبات ار چو کوه بفشاري
سپهر با تو مگر دست در کمر نکند
چنان دل تو نظر بر صلاح خلق نهاد
که جز در آينه با خويشتن نظر نکند
براي زر چو ترازوش برکشيد سپهر
عدوت را که جز اين صنعتي دگر نکند
تو روح پرور و زربخش همچو خور که عدوت
چو شمع جان کنش الا براي زر نکند
فلک به محو وجودش چو شب تلافي کرد
چو صبح با تو هر آن کو نه سينه صافي کرد
تني که جان به هواي تو پروريده بود
هميشه همچو گل تازه بشکفيده بود
چو کرم پيله خلاف تو هر که خانه نهد
به خويشتن کفن خويشتن تنيده بود
خلاص خصم تو آنگه دهد چو پسته سپهر
که پوست کنده و مغزش برآوريده بود
حکايتي ز سخاي تو باز گفت صدا
نگويد او ز خود، آن از کسي شنيده بود
ميان دايره ي لاجورد رنگ فلک
چو نقطه جرم زمين تا که آرميده بود
دل سپهر هميشه پر از هواي تو باد
بقاي جمله جهان را سبب بقاي تو باد