هر که پيرامن آن عارض مهوش گردد
از سر زلف تو پيوسته بلاکش گردد
نشکيبد نفسي چون خطت از شيريني
هر دلي کز لب لعل تو شکرچش گردد
همچو زلف تو دل من ز رخت نشکيبد
ورچه هر لحظه پريشان و مشوش گردد
در دل و ديده چو نقش خط و خالت بندم
رخم از خون جگر جمله منقش گردد
به خيالي که تو يک روز بر او بگذشتي
هر شبم خاک سر کوي تو مفرش گردد
هر دم از باد صبا چون دم بوي تو زند
همچو لاله دل من بيشتر آتش گردد
شمع سان هر شبي از هجر لب شيرينت
چون بگريم ز سر سوز دلم خوش گردد
اي که ديوانه مرا زلف چو زنجير تو کرد
چون کمان پشت مرا قامت چون تير تو کرد
حاصل از عشق تو جز خون جگري چيزي نيست
وز فراق لب لعل تو بتر چيزي نيست
تا خيال لب و دندان تو در چشم من است
اشک چشمم به جز از لعل و گهر چيزي نيست
هر که بيند دهن خرد تو چون جوهر فرد
گويد از غايت خردي که مگر چيزي نيست
گر نه اي چشم و چراغ من بيچاره چرا
کز توام فايده الا که نظر چيزي نيست
مي نمايد به من از غايت خردي دهنت
که مرا روزي از آن تنگ شکر چيزي نيست
حلقه ي گوش تو زان عارض چون سيم، مرا
کرد روشن که پي وصل، چو زر چيزي نيست
کمرت گر چه به بالاي تو زر دارد ليک
چون من او نيز هم از وصل تو بر چيزي نيست
چه کنم وصف ميان تو که بس باريک است
هم دهان تو که باري به سخن نزديک است
ذره سان تا ز هواي تو گذر نيست مرا
يک نفس چون دل و جان از تو گزر نيست مرا
من کنون چون کمر از عشق تو در بند خودم
زانکه از غايت لطف از تو خبر نيست مرا
همچو زلف تو به چشمم همه عالم تار است
تا خور روي تو در پيش نظر نيست مرا
حاصل الا که دل تنگ و تني همچون موي
از ميان و دهنت هيچ دگر نيست مرا
دل کنون در بر من چون گرهي بر موي است
بيش از اين در غمت از هستي اثر نيست مرا
بر تو همچون کمر و حلقه ي گوشت خود را
به زر سرخ توان بستن و زر نيست مرا
بنده ي روي تو و راي شه دادگرم
بس بود گر به جز اين هيچ هنر نيست مرا
داور کان کرم دادگر دريادل
که چو مه پاک روان است و چو خور يکتادل
اي چو خورشيد ز راي تو جهاني روشن
کرده تاريکي عالم به زماني روشن
به فلک برشدي از قدر و از آن، شکل هلال
دهد از نعل سمند تو نشاني روشن
اقتباس از رخ و راي تو نمودند مگر
مه و خورشيد که دارند رواني روشن
تو چو خورشيدي و شاهان دگر همچو چراغ
وين سخن را بتوان کرد بياني روشن
نور خورشيد بگيرد همه عالم ليکن
به چراغي نشود بيش مکاني روشن
شب انشاي ثناي تو به خود مي خندد
هر که چون شمع ندارد دل و جاني روشن
سوخت مي بايد چون شمع که تا بتوان کرد
صفت خاطر تيزت به زباني روشن
نتوان پايگه قدر تو آسان دانست
عقل محضي که تو را جز به تو نتوان دانست
گل اقبال تو چون تازه به بار آيد باز
بر دل خصم چه گويم که چه بار آيد باز
جز پي سوختن و کشتن و مردن چون شمع
دشمن جاه تو ديگر به چه کار آيد باز
برشود ز آتش دل خصم تو، در پي ناچيز
از بلندي سوي پستي چو شرار آيد باز
از دم تيغ تو بر دشت قيامت باشد
گندناي سرخصمت که دو بار آيد باز
رغم انف همه شان مشک مشام دل تو
بوش مي آيد کز ناف تتار آيد باز
چون مه بدر ز دور فلک آن گاه تمام
پهلوي جاه تو فربه به قرار آيد باز
کان مه چارده از رنج سفر همچو هلال
به کنار تو ميان کرده نزار آيد باز
سم اسبش چو کند راه خراسان سپري
روز بدخواه شود چون شب هجران سپري
چون به بحر کفت آن دانه ي در بازآيد
مرغ اقبال تو آن روز به پرواز آيد
از جناح سفر از بهر فراغ بالت
خرم آن روز که شاهين شده شهباز آيد
غنچه سان بسته لب از تنگ دلي رفت کنون
خرم و خوش چو گل از خنده دهن باز آيد
گر چه شد دور چو آوازه ي تو همچو صدا
باز پيش تو به انجام، چو آغاز آيد
شهريارا تو چو غنچه دل خود تنگ مدار
که چو گل او بشکوفد ز سر ناز آيد
شده در ديده ي شير است چو خور، کمتر از آن
که به سالي به شرف خانه ي خود باز آيد
رنج او راحت خلق است و خود آنگه گردد
شمع رخشنده که بيرون ز دم گاز آيد
روز نو بر تو چو روي مه او ميمون باد
عمر او با تو چو اقبال تو روز افزون باد