chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۶]

جهان جان ملک الساده مرتضاي کبير

تويي که ذات تو را در زمانه همتا نيست

سوي ضمير منير تو هيچ فرق به عقل

ميان چشمه ي خورشيد و چشم حربا نيست

ز وهم تيره روان عقل از آن تبرا جست

که جز به نور ضمير تواش تولا نيست

صلاح کار جهان را چو راي روشن تو

به خاک پات که خورشيد عالم آرا نيست

به زردهي و گهربخشي از چه شد منسوب

اگر انامل دست تو کان و دريا نيست

ز ديده اشک و ز رخ رنگ دشمنت زان شد

که از سخاي تو بر سيم و زر محابا نيست

چرا نظير تو را کس نشان نداد و نديد

اگر نظير تو اسم بلامسما نيست

مفاض چشمه ي جودي و خير جمله وجود

بس اين که برتر از اينم گذشت يارا نيست

تو خير محضي و مطلوب همگنان ز آني

که نيست کس به جهان در که خير جويا نيست

چنان ز مهر تو پر شد فضاي سينه ي من

که بي هواي تواش يک نفس مهنا نيست

به جاه و جود تو چندان اميدهاست مرا

که حال را طمع اندر ميانه پيدا نيست

به هم وصول اميد من و عطاي تو خود

به وقت خويش بباشد اگر چه حالا نيست

بماند قصه ي دي ماه زانکه خادم را

يکي ز جمله ي اسباب او مهيا نيست

ز زيرپوش و زبرپوش و جنس گندم و جو

مرا نه جمله که بعضي از آن هويدا نيست

پرير پيش تو آخر به نکته مي گفتم

که گندمم قدري هست ليک اينجا نيست

ز زيرپوش و زبرپوش در، که مي گويم

به جان تو که مرا هيچ زير و بالا نيست

اگر در اين سخنم هست زير و بالايي

سزد که هيچ کسي از خطا مبرا نيست

ببين که حالت من بنده چون بود که مرا

جز آن محقر معلوم وجه اينها نيست

ولي چه روي نمايد مرا ز وجهي کان

تو را به ياد و مرا زهره ي تقاضا نيست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید