chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۸]

يک دم ار ديده ز روي تو جدا مي شودم

من چه گويم که ز عشق تو چه ها مي شودم

کي شکيبد ز تو اي دانه ي در مرغ دلم

ورچه زلف سيهت دام بلا مي شودم

دل مسکين من ار کشته ي هجران تو نيست

پس چنين خون دل از ديده چرا مي شودم

ور چو شمع از تو مرا در دل و جان سوزي نيست

ز چه پيوسته ز سر اشک به پا مي شودم

من ز عشق تو به جز روي تو کي خواهم ديد

روي بهبود که درد تو دوا مي شودم

آن چنان هجر تو در گريه ي چشمم بسته ست

کاشک و ديده به هم از روي فرا مي شودم

اي که ديوانه مرا زلف چو زنجير تو کرد

چون کمان پشت مرا قامت چون تير تو کرد

من کي ام خود که دلم برخي جان تو بود

جان که باشد که بر او داغ نشان تو بود

مي دهم جان که توام در بر خود گيري و خود

در برت باشم چون جان من آن تو بود

دل من بس جگر سوخته بر کار کند

تا در آن زلف خوش مشک فشان تو بود

بس که در جوي دو چشم آب دلم خواهد شد

تا بدو در قد چون سرو روان تو بود

تنگ و تاريک نمايد همه عالم بر او

که ورا آرزوي زلف و دهان تو بود

آب دل در دهن مردمک چشم آرد

هر که او را دل و چشمش نگران تو بود

به دو هم سنگ خودش چون کمرت زر بايد

هر کسي کو شده در بند ميان تو بود

چه کنم وصف ميان تو که بس باريک است

هم دهان تو که باري به سخن نزديک است

تا دلم در غم آن لعبت رعنا باشد

همبر روي تو چون زلف تو دروا باشد

مي نگنجد کسي اندر دل تنگم جز تو

که مبادا نفسي بي تو دلم تا باشد

در دلي کز دهن تنگ تو آن تنگ تر است

غايت لطف شناس آنکه تو را جا باشد

رخ مکن در رخ آيينه که معکوس افتد

که ميان تو و آيينه محاکا باشد

کي نمايد رخ تو آينه کز غايت لطف

صورت آينه در روي تو پيدا باشد

قد و بالاي تو را دود دل من مرساد

دود را گر چه همه ميل به بالا باشد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید