عجب مدار که گوي زمين بي سر و پا
چو جرم چرخ بجنبد به مقتضاي قضا
اگر چه خود نبود بي سکون مرکز کل
تعاقب حرکات سپهر اندروا
ولي پديد بود نيز هم که چند بود
درنگ مهره ي گل در ميانه ي دريا
تبارک الله از آن صانعي که ديده ي عقل
برفت ساحت صنعش ز گرد چون و چرا
اگر چه عقل که شد مشرف ممالک حق
بود محقق احوال و مدرک اشيا
وليک عرصه ي اين ملک از آن فراخ تر است
که عقل بسپرد آن را به پاي ذهن و ذکا
گمان مبر که به ادراک جمله معقولات
ز هيچ رو نظر عقل کژ بود حاشا
بلي هر آنچه من و تو به عقل دريابيم
گهي بود که صواب افتد و بود که خطا
که پر بود که پي حل مشکلات علوم
کند مشابهت عقل، وهم هرزه درا
در اين دو هفته که شد جنبش زمين ديدي
که خون خلق هدر کرده بود و خانه هبا
به مذهب خرد ار بي سکون مرکز نيست
بر آن نسق که بود جنبش محيط روا؟
محيط چرخ به عادت چرا همي گردند
چو مرکزش ز سکون بود نيک ناپروا؟
جز اين سخن همه حشو است با فذلک عقل
که جز خدا نرسد کس به حد صنع خدا
چو گوي جرم زمين ز آسمان چوگاني
به جاي خود بد و از جاي خود بشد دل ما
چه جاي ما که دل سنگ هم ز جا برود
ز ساکني که بجنبد خلاف طبع از جا
نهيب زلزله و جنبش پياپي او
چنان ز جايگه خود ببرده بود مرا
که شب ز سير ستاره خيال مي کردم
که چرخ را مگر از هم همي شود اجزا
از آنکه اين حرکت بس بديع بد ز زمين
نکرد هيچ کسي باور اين از او اصلا
ز بيم، زهره ي کوه آب گشت چون ناگاه
به گوش صخره ي صما رسيدش اين آوا
ز سنگلاخ زمين محترز بد ار نه قدر
ز دست کرده بدي شيشه ي سپهر رها
زمين ز بس حرکات سپهر نامعهود
خلاف طبع که مي کرد در صباح و مسا
چنان ستوه بشد کوه از او که هر ساعت
ز طيره پاره همي کرد کسوت خارا
ز بس بخار که اندر دل زمين پيچيد
همي فتادش هر لحظه لرزه بر اعضا
ز هول آن حرکت کز نهيب صدمه ي او
بيوفتاد بسي خانه ي قديم از پا
از آن نرفت ز جا کوه ها که بود از برف
به پنبه گوش در آکنده صخره ي صما
چو ديو زلزله در خانه مي فتاد، خرد
به خلق يکسره گفتي که (إهبطوا منها)
پي وداع عمارت شده کلوخ انداز
ستون و سقف سراهاي مضطرب سيما
فرو نشسته به هم بنيت قصور از دور
چو گنبد گل نازک تن از دم نکبا
برون ز جنت مأواي خويشتن، زن و مرد
شده برهنه سر و پا چو آدم و حوا
ز اندرون همه پهلو چنان تهي کردند
که بچه نيز نمي کرد در شکم مأوا
کسي بد ايمن از اين غم که همچو پشته ي کوه
ميان برف برآورده خيمه بر صحرا
مزاج کون و مکان تا که آورد به فساد
به شوره خورده بنا آب مي نداد فنا
در آن که تا بنشيند، بايستد ديوار
بمانده بد متردد ميان خوف و رجا
غبارها بنشستي ميان طاق و رواق
ز خرده اي که پديد آمدي ز سقف سرا
به سان پير دو تا سقف خانه ها ز ستون
نوان به روي زمين بر، همي کشيد عصا
چو از تکسر تن جان، ز بيم جان هر کس
ز خان و مان شکسته چنان نمود جلا
کزين سپس دل عشاق نيز ننشيند
ز بيم در شکن زلف و طره ي رعنا
زمين به زلزله داني چه بود موجب آن
که بر بقيت اهل زمانه کرد ابقا
از آن سبب که ورا از وقار شاه نبود
يکي از آن حرکت با دو کردنش يارا
به رغم عقل و به اقرار وهم بي شبهت
ز زور زلزله ديوار و سقف مسکن ها
خود ار چو سد سکندر بدي بخواست شکست
اگر نه دولت خسرو بدي ورا دارا
محيط مرکز داد و محل بحر دهنش
خديو پاک نژاد و شه بزرگ نيا
فروغ باصره و نور ديده ي (مازاغ)
جمال چهره ي ياسين و جبهه ي طاها
سليل خنجر زهراب داده ي حيدر
سکونت دل خوناب خورده ي زهرا
چراغ چشم نبوت که طاق ابروي اوست
مثال دين و خرد را کمانچه ي طغرا
زهي درون و برونت چو صبح معدن صدق
بزرگوار نهاد تو کان کوه صفا
رساند تارک جاه تو خيمه بر اکليل
ببرد پايه ي قدر تو صرفه از عوا
چو بدو صبح و سحر دولت تو روز افزون
چو نور چهره ي خور طلعت تو روح افزا
به صد هزار نظر چشم آسمان روشن
به مهر روي تو چون ديده ي امل به سخا
زمان خشم و گه قهر، چين ابروي تو
خم حيات و کمين گاه رهزنان بقا
به باد قهر تو نبود عجب که غنچه ي گل
ز همدگر بدرد سقف گنبد خضرا
به عون لطف تو شايد که نوک ذره ي خرد
سواد ظلمت شب بسترد ز روي هوا
از آن نظير تو چون عقل صرف نيست که هست
شريف ذات تو از کائنات بي همتا
به نفي مثل تو از کائنات جمله جهان
به سر قيام نمايد خرد چو صورت لا
به کاسه ي سر عالم سپهر، شب همه شب
ز شوق قدر تو از بس که مي پزد سودا
چو بامداد شود، هر چه شام خورده بود
ز شکل قرص خور از بر برافکند صفرا
مگر که قبله ي قدر تو را ز روي شرف
نماز برد که شد قامت سپهر دو تا
به عرصه ي فلک رتبت تو هم نرسد
وگر چه دور شد از چشم خلق جرم سها
شود به چشم و دلش سرد چشمه ي خورشيد
اگر ز راي و رخت باخبر بود حربا
به خلق و خوي خوشت نيک مشتبه بودي
اگر بدي گل خورشيد را ثبات و وفا
ز بوي خوش نزدي دم بر تو نافه ي مشک
اگر نه از شکم مادر آمدي به خطا
ثبات طبع تو را همبري نمود مگر
که گوشمال بتان يافت لؤلؤ لالا
ز شرم ديدگي و غايت تنک رويي
چو آفتاب ز کمتر کسي کني اغضا
سخاي ابرو ثبات نهاد کوه تو راست
از آن به ذات تو مخصوص گشت حلم و حيا
ز بيم در شکم کان بريخت زهره ي زر
ز صيت جود تو رمزي چو باز راند صدا
گر از رعايت عدل تو باخبر گردد
صبا به خرمن گل بر نياورد يغما
ز بيم قهر سياست گرت ز سفره ي گل
به بو کنند قناعت مسافران صبا
نويد روز به خصم تو داد از آن ببريد
فلک به خنجر خور گيسوي شب يلدا
ز تاب تيغ چو آب تو دان نه از دم ابر
که خصم را به سر گور بر، برست گيا
چو خور از آنکه تو صاحبقران دوراني
شدند معترف احباب و سر به سر اعدا
چو ديده اند که صد بار رفته اي چون خور
درون ديده ي شير و دهان اژدرها
حساب مي کنم از بدو کار تا اکنون
که دشمنان تو از خاص و عام و شاه و گدا
فزون ز اختر گردون بدند و چون خورشيد
فروغ بخت تو شان کرد جمله ناپيدا
تو را ز کثرت اعدا چه باک ورچه بود
مخالفت ز عدد بيش و تو تني تنها
به آفتاب جهانگير کامران چه خلل
از آنکه ذره بر آرد به نور او غوغا
ز گردنان جهان سرکشي که کرد برت
که او ز پنجه ي اقبال تو نخورد قفا؟
که با تو تندي و تيزي نمود چون غنچه
که باد قهر تو پيراهنش نکرد قبا؟
سخن دراز شد و طبع من چو آب روان
سوي محيط مديح تو مي رود شيدا
ولي به کنه مديح تو کي رسد گر چه
برون ز غايت اقصا نمايد استقصا
به حد تو نرسد عقل و ديده کي بيند
که طول و عرض سپهر از کجاست تا به کجا
به آسمان اگر از مدح من رسيد ثنات
تو آن ز قوت طبع رهي مدان زيرا
که جاي قدر تو بالاي هفت گردون است
ضرورت است ثنا را شدن سوي بالا
ثنا ز مدح تو چون قاصر است پس نرسد
به کنه ذات تو چيزي دگر مگر که دعا
بقاي ذات شريف تو باد ابد پيوند
ز بخت، کام و مرادت هميشه باد روا
چو آسمان دل و چشمت مدام روشن باد
به روي ماه وش شاه آفتاب لقا
مباد در شکم کائنات تا جاويد
چو توأمان، تو از او، او ز خدمت تو جدا
رخ سعادت هر روزت آن چنان روشن
کز او پديد بود روي دولت فردا