اي ساقي از آن باده که آسايش جان است
پر کن قدحي زود که جانم نگران است
از نامده و رفته چه پرسي که يقين است
نز آمده سود است و نه از رفته زيان است
از نامده کم خور غم و در آمده مي خور
زيرا که غم نامده خوردن هذيان است
بر رغم غم آن به که به شادي گذرد عمر
چون کار جهان در غم و شادي گذران است
در باده گريزان دل و جان کز غم گيتي
گلگون مي ناب گريزنده رهان است
جز جام مي از جمله جهان همدم يک دل
مي دان تو که کس نيست وگر هست همان است
مي نوش مي لعل ز نوشين لب ساغر
کآسايش جان در دهن نوش لبان است
در خمکده مي گر چه گرفته ست وليکن
در جام و صراحي ربح و عيش جهان است
چون جان و تن ايدون به هم آميخت مي و جام
کز هر دو خرد فرق نمودن نتوانست
جز تيغ سرافراز جهانگرد که داند؟
بي شائبه فرقي که ميان تن و جان است
سردار سخا داعيه تاج الدين کز جود
در جمله جهان چون علم عيد عيان است
آن کز قبل شرم کف بحربنانش
دايم عرق از ناصيه ي ابر چکان است
آن کس که زبان خرد از سر نهانش
چون رايت او آمده در کشف بيان است
اصطبل ورا چرخ که از خرمن مه داد
وآنک به فلک بر اثر کاهکشان است
در بيشه صفت مشجره ي رمح، تو گويي
روز قصب السبق مگر شير ژيان است
اي تير تو آن طاير فرخنده که هموار
بر منظره ي ديده ي خصمش طيران است
وي تيغ تو آن برق که چون آب روانش
در نايژه ي حلق مخالف جريان است
از تيرفشان تو دهان، تير فلک را
از گفتن زه پر شده چون گوش کمان است
تيغ تو که يک قطره ي آب است عدو را
نزديک دهان است و تو را تا به ميان است
مشهور جهان رايت پيروز تو داني
کايدون دلش از بهر چه پيوسته جهان است
زان روي که ميلش سوي بالا شدن افتاد
دايم چو دل خصم تو اندر خفقان است
در آرزوي نعل ستوران تو بگداخت
هر سيم که طرف کمر کوه گران است
کان را ز کفت زهره به جوش آمد و بي شک
زرخرده بر اعضاش دليل يرقان است
زر گر نه عزيز است برت نيست عجب کو
پرورده ي خورشيد و برآورده ي کان است
دريا پي آن لاف نيارد زدن از خود
کز چشمه ي جود کف تو آب دهان است
بحر ار نفرستد مدد ابر، بماناد
دست تو که آن ابر کف و بحر بنان است
ور ناميه را غم نخورد ابر، غمي نيست
مستنبت جان را چو بنان تو ضمان است
اي عالم قدرت نه در آن کو که خيال است
وي ساحت لطفت بر از آنجا که گمان است
من مدح تو چونان که سزد چون کنم آخر؟
کز چشم خرد کنه مديح تو نهان است
بر لفظ تو يک روز شنيدم که گذر کرد
اين قدر که ما را هوس شعر فلان است
اينک به ثناي تو منور بنمودم
شعري که چو شمشير تو مطبوع و روان است
شعر ار چه بود بد به ثناي تو شود نيک
بپذير تو داني اگر اين است و گر آن است
در ساحت کم راحت اين مرکز فاني
تا آخته بر عرض مکان طول زمان است
بادا به مکانت شرف و فخر، زمان را
تا ملتزم دور زمان ذات مکان است