چون زچکاوک و ارغنون گشت شنيدن محال
باده ي چون ارغوان هست کشيدن صواب
زمزمه گفتي ازيرش(؟) بلبله چون مطربان
رقص کنان بر سرش همچو شکرفان حيات
جان سلاطين غم سوخته گردد چو او
از افق جام کرد تاختني چون شهاب
بر در لطفش زده دفع بلا نور چشم
رفع که طالب نصيب راح که صاحب نصاب
چون لب جام از صفاش مطلع خورشيد شد
نصفي مه زار زو درد من از در ضاب (؟)