دميد بوي حيات از نسيم باد صبا
چمن ز بلبل و گل باز شد به برگ و نوا
مجاهزان گل و لاله بار بگشودند
به چار سوي چمن رزمه هاي پرديبا
رسوب قطره ز قاروره ي هوا بنمود
که معتدل شود اکنون مزاج نشو و نما
به يک دو هفته جهان پر کند ز لؤلؤ تر
چنين که ابر مجاهز نشست در دريا
مگر که بر چمن افتاد عکس چرخ که شد
سمنش خوشه ي پروين و گلبنش جوزا
به هم شکفته گل سرخ و نسترن چونان
که در مقابله مريخ و زهره ي زهرا
ز دور، لاله به مريخ از آن همي ماند
که با سياه دلي اشقري ست سرخ لقا
گل دوروي چنان زرد و سرخ با هم هست
که بر نهاده به هم روي وامق و عذرا
ميان باغ همانا درخت مي زايد
کش از شکوفه به هم درکشيده اند وطا
مگر که شاخ شکوفه ز روزگار آموخت
که نوبهار به پيرانه سر شود برنا
چو دوستان موافق به ياد يکديگر
گرفته اند گل و لاله ساغر صهبا
به باغ، سبزه برآمد خوشان دو هفته چو ديد
که روزگار به کس بر، نمي کند ابقا
کشيده جامه ي زربفت و جزوه هاي پرند
گل دورو همه در پاي سرو سبزقبا
جهان وديعت خود زان سبب گذاشت به سرو
که او هميشه زبر دست بود و پابرجا
هنوز پيرنگشته ست نرگس از چه سبب
جهان به جاي عنان در کفش نهاده عصا
ز درد چشم بدان زرد چهره شد نرگس
که نيک سخت بود درد چشم نابينا
مشوق است گل از دست باد و معذور است
که نيست غنچه صفت لب گشودنش يارا
به خون دل چو هر آن برگ کو فراهم کرد
به خيره باد ستم پيشه مي کند يغما
به دست باد، جهان در دهان خاک افکند
هر آن نواله که پيچيد گل ز باد هوا
ز امتلا که بدش لاله تا شکوفه نکرد
سر فکنده به بر در نکرد بر بالا
اگر چه ابر نمي خندد از مضاحک برق
ولي ز قهقهه گل باز مي فتد به قفا
چو خصم شاه از آن کم بقاست ابر بهار
که مبتلاست مزاجش به دق و استسقا
خدايگان ملوک جهان شهاب الدين
که پيش شعشعه ي راي اوست مهر، سها
شه ستوده سير خسرو سليمان فر
که هست هر چه ببايد ورا مگر همتا
روان هيکل شاهي ملک سليمانشاه
که کان دانش و داد است و بحر خوف و رجا
مثال دين و خرد را محولان قدر
به تير چرخ و به شمشير او کنند امضا
نفاذ امر ورا بر جبين خلق جهان
کشيده اند ز ابرو کمانچه ي طغرا
ميان ببسته در اثبات نفي أمثالش
به سر قيام نمايد خرد چو صورت لا
ز نور راي و رخش هيچ اگر خبر يابد
هميشه پشت به خورشيد برکند حربا
جهان ز ذکر جميلش چنان ملامل شد
که گشت نامتصور در او وجود خلا
زهي محيط دلت داده ابر را ادرار
فزوده ابر کفت رود نيل را اجرا
ز نوک رمح تو جان چون برد به افسون خصم
به عاقبت چو ز مار است مرگ ماراَفسا
به سهو زد بر تو مشک دم ز خوش نفسي
بلي که ناگزران است مشک را ز خطا
به کوه و دشت چنان بيقرار آب زلال
ز عشق طبع لطيف تو مي رود شيدا
کمال قدر تو هرگز کجا تواند ديد
به چشم سر فلک کحلي ار شود زرقا
فراز قدر تو قدري دگر چنان باشد
که وهم ز آن سوي گردون گمان برد صحرا
اگر ز کوه بپرسد کسي به بانگ بلند
که در ميانه ي اولاد آدم و حوا
کسي نظير تو در حيز زمانه نديد
بر آنچه گفت گواهي دهد مجيب صدا
چو آيدش ز تو پيوسته سنگ بر دندان
چرا شده ست حسود تو بر تو دندان سا
ز کوه قاف گران تر نمود خصم تو ز آنک
گرفت در وي سيمرغ تير تو مأوا
چرا بريخت ز تيغت نبات عارض خصم
چو مي به آب بود زنده بقلة الحمقا
سنان رمح تو بالانشين شد و شايد
که خويشتن را در صدر خصم سازد جا
زهي ربوده عدو را و کشته دشمن را
کمانت از سر دست و سنانت از سر پا
سنان رمح تو دندانه ي کليد اجل
نيام تيغ تو مطموره ي سراي فنا
تو تا چو رمح نمودي به کار ملک قيام
هزار بار سنان درزدي به چشم سها
چو ماه و خور ز گرفتن نکرده انديشه
بسا که رفته اي اندر دهان اژدرها
چو ماه نو به شبيخون بسا که تاخته اي
براي روز فزوني تو در شب يلدا
تو در گرفتن ملک آن چنان نيامده اي
که ديگري به تو بر منتي نهد حاشا
به راي ثاقب و نور نهاد چون خورشيد
به زخم تيغ جهان را گرفته اي تنها
زمانه نيک شناسد که جمع پرچميان
ز نوک رمح تو دارند منصب والا
به تاج و تخت و نگين جز تو کس نزيبد از آن
که عقل نيک شناسد زمرد از مينا
به گرد مرکز ملک تو گرچه مي گردند
به سان دايره سرگشته زمره ي اعدا
نهند عاقبت کار جمله سر بر خط
چو چنگ قهر تو چون کلکشان بگيرد پا
چو موم اگر نه پذيراي مهر امر تواند
ز دست دهر بيابند مالشي به سزا
ز طوق طاعت تو ميم سان که سر پيچيد؟
که همچو نون سرش از تن جدا نکرد قضا
ميان فرو شده چون هاونند خصمانت
ز دست کار خود از بس که مي خورند قفا
شها چو بار خداي ملوک دهر تويي
منم به معجزه معني پيمبر شعرا
منم که حلقه به گوش بنات طبع من است
به روز عرض مديح تو، لؤلؤ لالا
زلال شعر مرا نيک ژرف تر بنگر
از آنکه نيک روان است اگر چه نيست روا
به شرکت سخنم در خران دهر مبند
که نيستم چو درا ياوه گو و هرزه درا
عجب مدار ز طفلي ز من سخن که دلم
به سان مادر عيسي است بکر ، معني را
پس از رسالت حضرت چرا شدم محروم
ز قربت تو همي از محل (أو أدني)
به سان بوقلمون است کسوت سخنم
که هر زماني رنگ دگر کند پيدا
از اين سخن غرض من نه دعوي است از آن
که اين سخن همه معني ست خود ز سر تا پا
شده ست از آن، همه ابيات شعر من شه بيت
که در مديح تو رفت اين قصيده ي غرا
سزد که شعر مرا در زر و گهر فکني
چو گشت صيت تو را مرکب جهان پيما
بدار بهتر از اينم که بيش از اين ارزم
گران مدان چو مني را به کمترينه بها
به جست و جوي معاني بر اوج مدحت تو
چو نيک برشده دورم مکن ز دست رها
به قحط سال سخا و سخن بخر ز رهي
به يک دو روزه معيشت، هزار ساله بقا
هميشه تا سه مواليد مختلف زايند
ز اجتماع چهار امهات و هفت آبا
هر آن که با تو نه روراست شد چو مسطر، باد
سپهر جدول خونش کشيده بر اعضا