chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۳] و له يمدح الخواجه امين الدين

مکان حشمت و کوه وقار امين الدين

تويي که شد دل و طبع تو بحر بي پاياب

زهي چو گوهر و زر تيغ ملک و ملت را

ز عشر نعمت تو مي رسد به حد نصاب

به بذل مال شدي خون فشان فتنه مدام

از آن بود رخ جاه تو سرخ چون عناب

حسود جاه و جلال تو را ز روي خرد

حديث شوق سگ است و کليچه و مهتاب

چو صبح کاذب چون راي تو نمود و نبود

قضاش گفت بلي «کل مدع کذاب»

فلک چو ديده همه تن نظر شود هرگاه

که مهوشان ضميرت برافکنند نقاب

کليد قفل در رزق مشکل حرمان

ز نوک کلک تو سازد مفتح الأبواب

به دستگيري افتادگان آز و نياز

سر بنان تو سازد مسبب الأسباب

در اين زمان که فلک خاک کوي دانش را

به باد داد وزان برنيامد آب به آب

ستون کلک تواش گر نداشتي بر جاي

سراي فضل به کلي شدي خراب و يباب

متاع فضل به بازار روزگار امروز

بغايت است کساد ار چه نيک شد ناياب

ميان جان و تن تو چو اشتراکي نيست

به ذهن مدرک و نفس حقيقت اندرياب

به چشم دل صحف طبع من ببين که مرا

به شرح فضل تو در، فصل هاست در هر باب

ز بيم لشگر دي تا که کوه بسته کمر

کشيده تيغ و به سر در فکنده درع سحاب

مرا چو بيد برهنه ز بيم بي برگي

فتاده لرزه بر اعضا و رخنه در اعصاب

نهيب حمله ي سرما و تير صاعقه را

کنون به جز سپر پوستين که دارد تاب

ز شوق و خواهش مويينه اي که حسبت را

به دوش دردهدم مکرمي به غير حساب

دلم به مويي آويخته ست و مي دانم

که جز تو کس نرساند به راحتش ز عذاب

به چارسو ز پي صيد روبهي همه روز

نشسته ام به کمين يا فتاده در تک و تاب

از آنکه موي برست از خيال نيفه در او

چو قندز است دو چشمم هميشه در غرقاب

به خواب در، همه شب از خيال مويينه

مراغه ها زنم اندر حواصل و سنجاب

غمين شوم چو درآيم ز خواب و شک نکنم

از آنکه ديدن مويينه غم بود در خواب

چو خرگه ارچه پي پوششي به موسم دي

به سان خيمه در اين باب مي کنم اطناب

ولي ز جود تو هم پوستينکي بکشم

بدين صفت که من اندر فکنده ام قلاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید