اي خسروي که در نظر عقل به گزين
از جمله ي ملوک جهانت نظير نيست
خواهد که تا به کنه کمالت رسد فلک
الا بدين، چنان شده دايم مسير نيست
پر زه کند دهان عطارد مديح تو
خود جز بدين دقيقه ورا نام، تير نيست
پوشيده حال من ز چه شد بر ضمير تو
خورشيد چرخ خود چو تو روشن ضمير نيست
سرگشته روز و شب چو فلک در ترددم
با هيچ موضعم چو به تعيين مصير نيست
چون کور بي عصا به سر راه بر، نوان
زان مانده ام که هيچ کسم دست گير نيست
زان رو که خفته ام همه روز اندر آفتاب
چون سايه روسيه شدنم خير خير نيست
بي تن روان نازک و بي خانه آدمي
خود ممکن و مجوز عقل مشير نيست
مرغ گرفته تا نشود در قفس همش
جاي خروش و برگ و نواي صفير نيست
با آنکه رهروند جهان ديدگان چرخ
بي خانه هم يکي ز صغير و کبير نيست
شاها کم از پياده ي شطرنج کس بود
و او نيز را ز خانگکي هم گزير نيست
در سايه ي تو رنج کشيدن ز آفتاب
عيبي نه نيک کوچک و شيني حقير نيست
با ده هزار خانه چنين فارد از وثاق
زان مانده ام که جايگه خانه گير نيست
با ژنده خادمي سيه ام گشته هم وثاق
کش عمر کم ز مدت کيوان پير نيست
زين دود پيکري که ز دور ار ببيني اش
گويي سرشته طينتش الا ز قير نيست
باريک و منحني چو هلال است وآنگهي
بدر است نام نحس وي اما منير نيست
تاريک و تيره تنش در آن جامه ي سفيد
جز همچو تار مو شده در جام شير نيست
من همچو روز و او شب تار است و زان سبب
با يکدگر نشستنمان دلپذير نيست
شايان هم ز لطف و خشونت نه ايم از آن
کو هست چون پلاس و رهي جز حرير نيست
آري ز لطف خويش زدن لاف اگر چه خود
لايق به اهل فضل، قليل و کثير نيست
ليکن ز روي عقل تو داني که در جهان
در لطف طبع هيچ وراي اثير نيست