اي که شمع رخت آيينه ي جان و دل ماست
لطف دل جويت از آيينه ي دل زنگ زداست
سينه از آتش عشق تو نخواهم پرداخت
تا چو شمعم رمقي از دل و از جان برجاست
تا زشيرين لب چون شهد تو دور افتادم
شمع سان ديده ي اشک آور من خون پالاست
رخ چون شمع تو از من چه سبب مي پوشد
گر نه ديوار سرايت گل خورشيد انداست
و آن رخت کو دهن ذره مثال تو نمود
گر نه شمع است و نه خورشيد چرا ذره نماست
مرده بي آتش روي تو چو شمعيم از آن
که نه ما بر در اوييم و نه او بر در ماست
اي دل از من به نصيحت سخني خوش بشنو
هيچ اگر زانکه نه در دست تو زر شمع آساست
تو به کنجي بنشان خود را چون شمع و بسوز
زانکه با سيم بران کار تو بي سيم هباست
شاهدان را همه چون موم توان کردن نرم
شمع سان با تو اگر زانکه زرت مستوفاست
اي که اندر دهنت آتش و آب است به هم
شمع وش گر چه نمايي تو زبان با من راست
تو بده رخصه که گازي ز لبت برگيرم
ور ببرند سرم همچو سر شمع رواست
تا ز روي تو و از حضرت شه دور شدم
اوفتاده ست چو شمعم تن و جان در کم و کاست
خسرو عالم عادل که ز شمع نظرش
قوه ي مدرکه و باصره با نور و بهاست
ملک ايوه سليمانشه پرچم کامروز
به جهانگيري چون شمع فلک بي همتاست
صورت شمع سعادت که ز روي معني
ديده ي عقل کل از پرتو نورش بيناست
رمح پرچم لقبش را که چو شمع است به شکل
مرکز دايره ي سينه و پشت اعداست
در سر خصم بگرديد خيال تيغش
زان سبب ديده چو شمعش همه شب گوهر زاست
اي که چون شمع فلک تيغ تو عالمگير است
چون سطرلاب فلک صيت تو گيتي پيماست
برق با شمع لقاي تو يکي تيره رخ است
رعد با صيت سخاي تو يکي هرزه دراست
تا تو بنهادي خوان کرم اي شمع ملوک
جهت مخبز تو ثور فلک سنبله ساست
بر خود از بيم سخاي تو همي لرزد شمع
که تنش نقره نهاد است و رخش زرسيماست
و آن هم از پرتو جود و کرم توست که شمع
سفره انداخته بي بخلي و درداده صلاست
پر شعب شد چو سر شمع سنان رمحت
همچو قنديل دل دشمن از آن اندرواست
از تف هيبت تو دشمن افسرده نهاد
همه تن آب شود ور چه چو شمع آتش زاست
شمع سان آتش اعداي تو بر فرق شود
ز آتش خشم تو هر جا که قيامت برخاست
شمع وش رمح تو گر سر به سنان باز زند
چه عجب کز کمر دشمن تو حلقه رباست
شمع پايي که زند دانه ي گاورس به نوک
زان چو مرغش قفس سينه ي دشمن مأواست
ذره از روي هوا شمع صفت بربايد
سر رمح تو که در گرد وغا شمع لقاست
گر نه ميلش سوي ضرب دغل ناسره شد
رخ بدخواه تو چون شمع زراندود چراست
تا چو خورشيد فلک رفت سوي برج بهار
که دل و دست تو را فيض خور و طبع ضياست
سزد امروز که يک خنده بدو باز کني
زانکه چون شمع نهاده ست همه کارت راست
شمع در شمع نهادن بر تو بي ادبي است
چو در ادراک معانيش ز شمع استغناست
خسروا خيره رخي بين که مرا اين همه شمع
بر خورشيد لقاي تو نهادن ياراست
به تو دلگرمم و مستظهرم ار ني چون شمع
شمع چون همبر خورشيد نهي دور از راست
دختر طبعم گر دور برد نرد به حسن
شمع سان گر چه طويل است وليکن عذر است
شمع سان تا شدم از بزم تو دور اين دو سه روز
به خدايي که به هر چيز عليم و داناست
کآتش شوق توام شمع صفت شب همه شب
اشک مي کرد فزون آنچه ز جانم مي کاست
وز دلم نايره ي شوق چو سر بر مي زد
بر سرم شمع صفت دود ز جانم مي خاست
دل خودسوز چو شمعم به چنين سوز جگر
دادم انصاف که اندر خور صدگونه عناست
شمع کردار زبان آخته در خود بر تو
دفع خود مي کنم آري که تنم نصب عناست
همچو شمعم تن اگر جمله زبان خواهد شد
سبب آنکه من اين عذر نمي يارم خواست
شمع سان با کفن و تيغ در آيم ز درت
تو گرم زنده کني ور بکشي حکم تو راست
زين همه شمع که من گرد خود اندر چيدم
تو مشو گرم که آن از پي دفع سرماست
در چنين فصل که در سينه ي جوي آب روان
چون تن شمع بيفسرده ز تأثير هواست
هر که چون شمع ز پشمينه شعارش نبود
پشم درکش به نهادش که ورا رو به فناست
تاج سر مي کند امروز در اين فصل آتش
آن که چون شمع ورا کفش زرش اندر پاست
نيست چون شمع مرا جامه ي تن توبرتو
از پي سوز دلم رشته ي غم لابرلاست
بس که چون شمع پي تاب شوم مشرقه گير
تن مسکينم چون صبح به عالم رسواست
بال و پر سوخته چون تير سپهر و شمعم
تا سوي آتش خورشيد مرا ميل و هواستپ
زانکه چون شمع در اين شيوه زبان کردم تيز
ترسم اندر دلت آيد که فلان سخت گداست
همچو شمع از بر تو زود ببرند سرم
گر به عالم به کسي جز به توام چشم عطاست
هر که از پهلوي خود زنده توان بود چو شمع
قوت روز از دگران خواستنش نازيباست
گوش از پهلوي خود قوت خور و جان مي کن
چون من و شمع هر آن کس که به اميد سخاست
دل خوش و تازه رخ و سينه در و گردن کش
شمع از آن است که او را ز خود اجرا مجراست
پر از آتش دهنم باد که چون شمع شده ست
آبم از ديده روان تا نظرم بر اجراست
راز دل شمع صفت گر به زبان آوردم
چه کنم بر تو نمي پوشد کآن هم ز صفاست
شمع اقبال تو يازان و فروزان مي باد
تا به جا بر شده اين گنبد فيروزه سراست