chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۴] ترکيب بند در مدح سليمانشاه

وقت آن آمد که عالم باز ديگر سان شود

صحن بستان از خوشي چون روضه ي رضوان شود

تا به نيکوتر نباتي مي برآرد سبزه را

دايه ي ابر بهاري جمله تن پستان شود

همچو بر معشوق عاشق، برگ را بر شاخ بيد

از سر رقت به هر بادي دلش لرزان شود

قطره هاي خرد شبنم بر رخ گل هاي زرد

همچو مرواريد اشک چشم من غلطان شود

شايد ار سرخي بود بيش از سياهي لاله را

چون کمال روز، شب را موجب نقصان شود

چون گل اندر جنبش آيد عاقل آن باشد که او

همچو بلبل موسم گل ساکن بستان شود

پس چو مي در جام و گل در غنچه و جان در بدن

روز و شب با دوست در يک پوست جاناجان شود

باده خوردن بر رخ جانان که از جان خوشتر است

خوش بود پيوسته ليکن در بهاران خوشتر است

باز اشک ابر آذاري جهان بر سر گرفت

عارض گل ژاله يک سر در در و گوهر گرفت

سطح آب از بهر آن پر زخم سوهان شد که باد

همچو زالش تخت بند بهمن از پا برگرفت

گوييا باد بهار از دور مي آيد که سرو

دست ها بگشاد و از گرد رهش در برگرفت

شاهدان باغ و بستان را دمي مي داد باد

ز آن ميان گل ساده تر بود اندر او خوشتر گرفت

لاله از بيداد گردون بد چو من دلسوخته

جمره اي ناگه در او افتاد و حالي درگرفت

بسته دل بد غنچه و تنها گشايش مي نيافت

تا گره بگشايد از دل باد را ياور گرفت

برتر از خود کس نديد از خوش نشينان چمن

سرو بالادست سرکش باد از آن در سر گرفت

غنچه همچون مريم از باد هوا آبستن است

بر سر پا گوئيا ز آن سان ز بهر زادن است

گل ز چوبين خانه وقت آمد که سر بيرون کند

چهره ي بستان ز عکس روي خود گلگون کند

حله باف طبع بهر نازک اندامان باغ

جامه هاي نغز و کسوت هاي گوناگون کند

لاله در بزم چمن گر بر ندارد سر به گل

باد برخيزد به يک مشتش دهن پرخون کند

موسم عيش است و همچون لاله و گل در جهان

هر که صاحب دل بود بايد که عيش اکنون کند

در عماري زان نشيند غنچه ي گل بامداد

تا چو ليلي بلبل بيچاره را مجنون کند

زير لب نرمک صبا بر گل دمد ز آن سان که من

گويم آيا گوييا بر گل همي افسون کند

تا کشد در پاي اسب شهريار از گرد راه

لاله آمد تا که برگ اطلس و اکسون کند

شاه گردون مرتبت ثاني سليمان آن که هست

اختر رفعت فرود قدر او چندان که هست

آن که قلب لشکر امروز بر فردا زند

قهر او گر صدمه اي بر چرخ اندروا زند

بر لب آرد کف همي از نفثة المصدور موج

بس که جود باد دستش بر سر دريا زند

پس گرداند چو هامون در زمانش بي گمان

گر وقارش تکيه اي بر کوه پابرجا زند

کوه را با آن صلابت زهره با آب اوفتد

هيبت او بانگ اگر بر صخره ي صما زند

آسمان پهلو تهي کرد از زمين از بيم آنک

کوه قهرش گوشه اي بر گنبد خضرا زند

گر چه لطفش را ز رقت دل بلرزد چون صبا

گر ز باد او نسيمي بر گل رعنا زند

ليک وقت کار اگر دشمن فزون ز اختر بود

در زمان خورشيدسان بر جمله شان تنها زند

من بگويم وين سخن در مدح او بسيار نيست

برتر از وي کس فرود گنبد دوار نيست

اي به باغ جان گل خلق تو خندان آمده

روح بخشي چون صبا بر لطفت آسان آمده

چشمه ي عدل است ذاتت چون ترازو زانکه هست

سنگ و زر در چشم احسان تو يکسان آمده

اين منم باز اينچنين نزد تو مدحت گو شده

وين منم بار دگر پيشت ثناخوان آمده

اين منم کز دست چندين گونه جغد بوم رنگ

همچو هدهد جسته نزديک سليمان آمده

بهر جان پروردن اندر عمر باقي چون خضر

ظلمت از پس مانده پيش آب حيوان آمده

رفته چون پرگار از اول منشاء خود بازپس

پس بسي گرديده و هم با سر آن آمده

در ميان دشمنان چون تيغ تيزت هر نفس

بوده دور از دوستانت بر لبم جان آمده

منت ايزد را که کرد از يمن ديداري دگر

دست بوست روزي ام پيش از اجل باري دگر

نفس نامي را ز عدلت گر دمي ياري بود

از صبا بر غنچه هرگز کي دل آزاري بود

سر ز دوشش چون نيام تيغ برگيرند زود

هر که را با تيغ تو اميد سرداري بود

خصم در شمشير شفافت نيارد ديد از آنک

پيکر مرگش در او روشن به ديداري بود

صورت مرگ طبيعي هست شمشير تو چون

مردن دشمن بدو بي رنج بيماري بود

خسروا گر رفت در مدح تو تأخيري مرا

عفو کن کآن بر قبيل سست گفتاري بود

طبع از آن دشوار مي دارد سخن دادن ز دست

کش سخن جان است و جان دادن به دشواري بود

تا که روي نيکوان با زلف مشک آميزشان

همچو عکس ماه روشن در شب تاري بود

بازوي ملکت چو ساق عرش نيرومند باد

رشته ي عمر ازل تابت، ابد پيوند باد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید