اي دل احوال جهان چون نيست بر کس پايدار
دست کوته تر کن از وي کآن سراسر هيچ نيست
باخبر باش از خود و اصل وجود خود از آنک
بي خبر همچون عدم هيچ است کاندر هيچ نيست
چون تو از عالم نه اي بيرون بنا بر هيچ دان
شخص خود را، زانکه عالم را بنا بر هيچ نيست
جان و جسمت را بنا و تکيه بر باد است و آب
زين سبب جز خاکشان بالين و بستر هيچ نيست
هيچ نبود در جهان کان را نه ضدي همبر است
زندگاني را از آن جز مرگ همبر هيچ نيست
چون گذرگاه رسن بر، عاقبت چنبر بود
پس بدان کز رشته ي جان تا به چنبر هيچ نيست
آدمي را بي گمان چون مي برانديشد خرد
از جهانش چون زمان عمر درخور هيچ نيست
در دم آخر شود روشن تو را خود کان زمان
زابتدا تا انتها وز پاش تا سر هيچ نيست
بود و نابودت چو شد يکسان پس از صد سال عمر
پس بدين معني بدان کز عمر کمتر هيچ نيست
غنچه سان با عمر اندک در زر و زيور مپيچ
زر چو با باد اجل حشو است و زيور هيچ نيست
خاک در جنس خود از زر بهتر اندر جنس خود
ورچه کم قيمت تر از خاک لگدخور هيچ نيست
چون ز نقش زر به جز زر هيچ مقصود دگر
مي نگردد حاصلت پس کمتر از زر هيچ نيست
رخت دل زين تنگ و تاري خاکدان بيرون فکن
کز بر دل تا بر اين ايوان اخضر هيچ نيست
عالم صورت مساز آرامگاه جان خود
کاندر آن عالم که جان باشد مصور هيچ نيست
از ره معني فراز چرخ و اختر ساز جاي
کز ره صورت فراز چرخ و اختر هيچ نيست
گر به خود پيوستنت راي است نيک از خود ببر
کز تو تا مقصد حجابي جز تو ديگر هيچ نيست
پر طلب کن تا که رفتن را تواني برپريد
کز پي پرواز کردن مرغ بي پر هيچ نيست
همچو نامردان مترس از مرگ ظاهر چون يقين
خالي از کون و فساد از خشک وز تر هيچ نيست
کآنچه هستي تو در وي نيست گردد، آن بود
عين هستي تو، چون نتوان شدن در هيچ نيست
ز اول کار از تو نامد پيش تر کس در وجود
وين بدان دانسته آمد کز تو پس تر هيچ نيست
هر چه هست اندر تو موجود است خود را به ببين
ديده داري از تو بيرون نيک بنگر هيچ نيست
دايره است و نقطه در ظاهر نمودار وجود
نفس را به زين مثال از عقل ياور هيچ نيست
تا تو خود را از برون جويي زهستي بر دري
در درون جو خويشتن را کز تو بر در هيچ نيست
اين سخن را درنورد اي دل ورق، کز همگنان
هيچ يک را بهره زان جز نقش دفتر هيچ نيست
هم به چشم عقل شايد ديد اي دل روي عقل
زانکه نور ديده بي خورشيد انور هيچ نيست
هر چه نامقدور تقدير آمد از عالم مجوي
زانکه در ترکيب عالم نامقدر هيچ نيست
گرد بنشين نقطه سان تا آفتت کمتر رسد
زانکه بي آفت تر از شکل مدور هيچ نيست