سپهر قدرا آني که دست مکرمتت
ز قرص ماه و خور اجزاي آسمان داده ست
تو آن فرشته نهادي که عقل دور انديش
نشان جاه تو ز آن سوي لامکان داده ست
دلت ز غايت حرصي که بر سخا دارد
نيابت کرم خود به بحر و کان داده ست
هنوز در شکم کان و صلب خورشيد است
زري که دست سخاي تواش امان داده ست
ز توست سلسله ي ملک را نظام و قضا
از آن به عدل تو سر تا به سر جهان داده ست
ز روي ذوق در اثناي مدح خواندن تو
هزار بوسه لبم بيش بر دهان داده ست
زهي ز سختي سرما و بي نوايي باز
عنان عزم سوي راه گرميان داده ست
سحاب سان پي بارانيي که در پوشم
دلم ز فرط هوا رو به هر کران داده ست
بمانده ام متحير چو چشم مدهوشان
طمع ز بس که اميدم به اين و آن داده ست
به حکم آنکه بسي بار ديده ام که کفت
که در سخا مدد ابر درفشان داده ست
بدين دقيقه دل من براي باراني
به ابر دست و بنان توام نشان داده ست