خيز و بزم طرب افروز که وقت سحر است
افق مشرقي از عارض گل تازه تر است
مي در جام چو عکس قمر اندر دل آب
درکش ار زانکه دلت خسته ي دور قمر است
آب رنگين مي ارچند همه ساله خوش است
ليک هنگام گلش رنگي و آبي دگر است
موسم خرمن گل اهل خرد غم نخورند
از پي حاصل عمري که چو گل بر گذر است
جان به گلگون شراب از حشر غم برهان
خاصه اين دور که از فتنه حشر بر حشر است
بال مرغ طرب از باده ي رنگين رويد
داند اين، آن که دلش سوي خرد راهبر است
خود مشو دور و بيا تازه گل سرخ ببين
کز نشاط مي رنگين همه تن بال و پر است
پر مکن سفله صفت کيسه ي زر تا نشوي
دل پر از خون شده چون غنچه که در بند زر است
شو چو سوسن ز غم و بند زر آزاد از آنک
زرپرستي صفت نرگس کوته نظر است
خيز و با دختر انگور پس پرده ي چنگ
خوش و خرم بنشين گر چه فلک پرده در است
تا تواني نفسي بي مي و معشوق مباش
که تو را حاصل عمر از دو جهان اين قدر است
مي حرام است ولي اهل خرد را نسزد
ترک چيزي که يکش عيب و هزارش هنر است
در جهان برخي آن دم که فراموش کني
به جز از ساغر مي هر چه تو را خشک و تر است
حاصل کار چو جز بي خبري چيزي نيست
خنک آن کس که ز احوال جهان بي خبر است
يک دو دم با دو سه تن يک دل و يک رنگ چو جام
از در عيش درآ زانکه جهان را دو در است
از غم انديشه مکن وز بد گردون مهراس
تا جهان در کنف عدل شه دادگر است
ملک مجد و معالي که خطابش ز خرد
جم ميمون اثر و خسرو فرخنده فر است
آسمان قدر ملک مرتبه مجدالدين آنک
شه نصرت يزک و داور لشگر ظفر است
خسرو خصم شکار و ملک دوست پناه
که به دشمن شکني در همه عالم سمر است
با صبا نفحه ي جود و کرمش همدم شد
گل از اين تخت نشين نرگس از آن تاجور است
اي به هنگام سخا دست تو آن دريايي
که سپهر آمده در جنب کفش مختصر است
بهر ديدار تو و آرزوي مجلس توست
ديده ي نرگس بيمار که دايم سهر است
در ازل خواست که خاک کف پاي تو شود
از همه عالم از آن جرم زمين پي سپر است
شرحي از کسوت جاهت نتوان داد از آنک
ابره ي اطلس افلاک ورا آستر است
با همه پويه به صيتت نرسد جرم هلال
زانکه صيت تو جهان گشته و او نوسفر است
همچو مه ز آرزوي نعل سمندت بگداخت
کوه را هر زر و هر سيم که طرف کمر است
شرح نيروي تن و وصف دل و زهره ي توست
آن که بر چرخ نمودار تن شير نر است
شکل شمشير چو آب تو از آن آخته شد
که ورا نايژه ي حلق عدو رهگذر است
ز آتش سطوت تو آب شود زهره ي خصم
چو گل و لاله و گر خود شکمش پرجگر است
شرف منزلت و کنگره ي رتبت توست
چيزي ار هست که از حيز گيتي به در است
نشود زير و زبر عالم جاه تو از آن
کو چو بيرون سپهر از همه جانب زبر است
در جهاني و نه ز آحاد جهاني چو يکي
کز شمر نيست وگر چند نخست شمر است
آفريني به سزا مي نتوان کرد تو را
ز آفرينش به بسي ذات تو چون زاستر است
شکل درياي کف و تيغ تو را بست خيال
حقه ي ديده ي خصم تو از آن پر گهر است
تيغ تو مشترک آبي ست ميان تو و خصم
که تو را تا به ميان است و ورا تا به سر است
سر به تيغ تو برآرد عرض جان عدو
عاقبت زان که عرض را ز گهر ناگزر است
اندرين دور جگر سوز که تأثير سپهر
کرده از نايره ي شرک جهان پر شرر است
به جز آن مايه نماند به سلامت اسلام
کز وجود تو ورا آخته دور سپر است
منبع خير جهان ذات همايون تو باد
تا جهان مقتضي و باعث هر خير و شر است
دولت و عمر تو اين بي حد و آن بي مر باد
تا که دور فلک بر شده بي حد و مر است