chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

اثیرالدین عبدالله اومانی

[۴]

آتش دل جگرم مي سوزد

تب جان خشک و ترم مي سوزد

تبش سينه همه شب چو چراغ

تا به وقت سحرم مي سوزد

همچو شمع از شرر دل چندانک

بيش گريم بترم مي سوزد

شعله ي آتش تيزم گويي

که ز پا تا به سرم مي سوزد

چرخ را سوز من آمد خوش از آن

همچو عود و شکرم مي سوزد

خبري دي بشنيدم که از آن

همه عين و اثرم مي سوزد

آتشي آمدم از ديده برون

که نظر در بصرم مي سوزد

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید