آتش دل جگرم مي سوزد
تب جان خشک و ترم مي سوزد
تبش سينه همه شب چو چراغ
تا به وقت سحرم مي سوزد
همچو شمع از شرر دل چندانک
بيش گريم بترم مي سوزد
شعله ي آتش تيزم گويي
که ز پا تا به سرم مي سوزد
چرخ را سوز من آمد خوش از آن
همچو عود و شکرم مي سوزد
خبري دي بشنيدم که از آن
همه عين و اثرم مي سوزد
آتشي آمدم از ديده برون
که نظر در بصرم مي سوزد