زهي تجلي نموده حسنت، به چشم وا...
زهي تجلي نموده حسنت، به چشم وامق، ز روي عذرا
به يک کرشمه ربوده چشمت توان يوسف دل زليخا
سواد مويت سکنج سنبل، صفات رويت ورق ورق گل
کشيده مستان قدح قدح مل ز جام لعلت به جاي صهبا
به ملک ايجاد اگر نبودي فروغ مهرت کجا نمودي
به چشم هستي ز بي وجودي، وجود آدم نمود حوا
ظهور خود خواست جمال بيچون، به کسوت غير زغير بيرون
گهي درآمد به چشم مجنون گهي برآمد به حسن ليلي
ادامه شعر