chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

یغمای جندقی

برهان چهارم

تهمتن اگر گشت بر اشکبوس

مظفر به نيروي گرگين و طوس

تو بي منت جمله در ملک ري

در ايوان داراي فرخنده پي

گرفتي کمربند ميري سترگ

در آويختي همچو آهو به گرگ

بر او تهمت چشم کندن زدي

به اصرار افزودي و تن زدي

چه عالي اميري که گردون سپهر

ز بيمش سپر سازد از ماه و مهر

به تزوير وزرق انجمن ساختي

به سالوس افسانه پرداختي

رساندي به جائي سخن هاي زشت

که زاهد نگويد به رند کنشت

چو خصم تو هنگامه را گرم ديد

تو را سخت شطاح و بي شرم ديد

به آن شوکت و جرأت و اقتدار

که نازد به بازوي او روزگار

از آن چشم برکندن انکار کرد

مکرر به عجز خود اقرار کرد

بسي لابه ها کرد و زاري نمود

به آن شأن و فر خاکساري نمود

ميان سران خورده صدره نه کم

به آئين شرع پيمبر قسم

که گر من سخن زين نمط گفته ام

وگر گفته باشم غلط گفته ام

برو بيش از اين شور و غوغا مکن

من و خويش را هر دو رسوا مکن

چو طبع غيور تو جودي نداشت

بسي زين نمط گفت و سودي نداشت

ميان همه خويش و پيوند او

کشيدي به خواري کمربند او

سرانجام شلتوک قشلاق خوار

نشد تا نداد از کفت روزگار

تعالي الله از شوکت و شأن تو

تهمتن کمين کرد جولان تو

چنين جرأت از چون توئي کم نبود

به يزدان که اين حد رستم نبود

يقينم شد از نسل پيغمبري

ز احفاد ضرغام اژدر دري

کسي کو نژاد از غضنفر بود

عجب نيست گر مغز اژدر درد

شجاعت به بازوي تو قايم است

که اين رتبه حق بني هاشم است

دريغ آيدم با چنين شان و فر

که باشي ستمکار و بيدادگر

پي ضبط اين عالم هيچ هيچ

در آئين به آئين قربان قليچ

عبث خانه ي خلق غارت کني

به خون مساکين طهارت کني

نمي گويم از مردم آزرم کن

ز روي رسول خدا شرم کن

تو سيد بيا معدلت پيشه کن

ز هنگامه ي محشر انديشه کن

گرفتم زمين جمله يغماي تست

سر چرخ خاک کف پاي تست

چه سود آنکه باقي و پاينده نيست

خرد ور به فاني گراينده نيست

منه دل بر اين حجله درد و رنج

قفازن بر اين زال دوشيزه غنج

سرافشان لبت تا بکي زرفشان

به دنيا و دين آستين برفشان

گشاد از هوس جو دل تنگ چيست

به کل بشر صلح کن جنگ چيست

شوي چند دست خوش آرزو

بوي محو در جلوه ي رنگ و بو

برو خاک کوي خرابات باش

چو من محو در جلوه ي ذات باش

بهل هوشياري و مستي طلب

مي نيستي نوش و هستي طلب

بدر جيب جلباب فرزانگي

سمر شو چو يغما به ديوانگي

دلت چند يغما تمنا کند

بهل چشم جانانت يغما کند

به جان مرد ره وانماند زدوست

که جان کمترين صيد فتراک اوست

برآکن دمي گوش از طبل جنگ

يکي مستمع شو به آواز چنگ

رجز چند خواهي نوائي بزن

زني تا بکي دست پائي بزن

مبين روي خود روي ساقي طلب

مخور خون خلق آب باقي طلب

گرو کن به دير مغان جامه را

زمي سرخ کن سبز عمامه را

خداوندي از سر بنه بنده باش

در نيستي کوب و پاينده باش

نصيحت زکار آگهان گوش کن

برو هر چه داني فراموش کن

اگر نشنوي از من اين نيک پنه

که تلخ است چون زهر و شيرين چو قند

من و کوي رندان دانش پژوه

تو و رخش و ميدان فيروز کوه

من و باده خواران و بر سبزه گشت

تو و گاو و اسب دماوند دشت

من و بزم مستان و ايوان کيف

تو ورزم ميدان ايوان کيف

من و محفل عيش و چنگ سرور

تو و کاخ دارا و خصم غيور

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید