بيا ساقي آن تيغ ساغر نيام
کزو دست جم شد خداوند جام
چه تيغ از خيال خرد تيز تر
چه تيغ از دم عشق خونريزتر
روان بر کفم نه که جمشيدوار
ز ملک سخن بر گشايم حصار
به تدبير کشور گشائي کنم
به تمهيد گيتي خدائي کنم
به لفظ متين معني بس بلند
به صوتي خوش و لهجه اي دل پسند
به قانون نوازم يکي سرگذشت
پر آوا کنم طاس اين سبز طشت
به سحر آفرين خامه ي مانوي
دهم کاخ نظم دري را نوي
به دفتر نگارم يکي داستان
کشم خامه بر دفتر باستان
به تردستي کلک نقش آفرين
کنم صورتي رشک تمثال چين
ز چشم ملايک نهان مهد او
مگس پر نيالوده از شهد او
نه بي پرده چون لعبت آفتاب
فرو هشته بر چهره مشکين نقاب
به جز زلف نگرفته کس دامنش
نگرديده جز طره پيرامنش
دهمش از خط و خال معني طراز
نشانمش در هودج عز و ناز
به هديه فرستم سوي بزم دوست
که اين تحفه شايسته بزم اوست