آن دم سرد از نهاد ناصح نيران ضمير
آن چنانستي که در دوزخ هواي زمهرير
تا نشان از چشم و سر در شنعت از پيرو جوان
بر نگيرم ازچه از روي جوان وز راي پير
بر گريبان آستين انداز چشمه ي چشم خلق
چندو تا کي بردمد درياي خون زان جوي شير
ني فزايش زآسمان خواهد نه فيض از آفتاب
هر کرا خم پاي مرد افتاد و مينا دستگير
گر توبت فاش آري آن ديباچه زآن گلگون پرند
باز پيچد پاک يزدان کعبه در مشکين حرير
تا ز نوشين تنگ شکر رستش آن رنگين نبات
شهر را شيرين و تلخ آميخت با لوزينه سير
بر کشد بندم اگر بر خاره دل با صد طناب
تاب آن پيچان رسن چونانکه موئي از خمير
جز محيط چشم من کشيند وآن ناف آن ذقن
دجله درماند به چه جيحون نتابد با غدير
دايره ارواح بي سردار و سرداري مباد
فتنه باشد ملک بي سلطان و لشکر بي امير