مهش رست از خط مشکين نقابي
برآمد آسماني ز آفتابي
زنخدانش ز چشمم شط خون راند
چهي انگيخت دريا از حبابي
گذشتت سنبل از خرمن به خروار
به مشتي خوشه چينان را نصابي
مگر من کت ز لب قانع به هيچم
نديدم تشنه آسود از سرابي
رخ از شرم خطش خوي کرد و بشکفت
گل رنگيني از مشکين گلابي
مگر سردار کان دل بر دلم سوخت
نسوزد هيچ آتش از کبابي