گر دهم رخصت يک چشم زدن مژگان را
خاک بر باد دهم واقعه ي طوفان را
چاره ي تيره شب هجر دعاي سحر است
دانم آوخ که سحر نيست شب هجران را
آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشم
گر سر کلبه ي درويش بود سلطان را
نوح اگر موجه ي اشکم نگرد در غم تو
آب چشمي شمرد واقعه ي طوفان را
هست چون روز وصالت به مراد دگران
بهتر آن شد که سحر نيست شب هجران را
دل سنگين سپر تير تو کرديم و نشد
کزوي امکان گذشتن نبود پيکان را
خضر از اين باده که من مستم اگر مي نوشد
خاک در چشمه ي ناموس کند حيوان را
آن بهشتي رخي اي ترک ختائي که کشد
هندوي خال تو داغ حبشي غلمان را
يار بي پرده و تافته پس پرده رود
پاسبان پرده برانداز در ايوان را
دوست دشمن، مدعي داور، وفا تقصير ما
چيست غير از جان سپاري در رهش تدبير ما
از کمند حسن تدبير رهائي چون کنم
چشم کوزچي زنخ زلف سيه زنجير ما
ما که آن ديوار کوتاهيم کاندر ملک عشق
گر بخواهد ني سواري مي کند تسخير ما
با همه کفر عيان اکنون به دينداري خويش
واثقم واثق که زاهد مي کند تکفير ما
پنجه افکنديم تا غالب که و مغلوب کيست
حسن عالم سوز او يا عشق عالم گير ما
بر سر او پا نهي وز ننگ بر ما نگذري
هست اگر اين است با خاک رهت توفير ما
در خراب آباد گيتي ايمن از ويرانيم
زانکه ساقي از خرابي مي کند تعمير ما
در رهش از ما و دل بيکاره تر داني که کيست
گريه بي حاصل ما آه بي تأثير ما
شيخ و قاضي سر زدند از ملت اسلام عشق
تا چه خواهد کرد با جهال امت پير ما
در دل سنگش خدنگ آهم آخر کار کرد
با همه سستي گذشت از سنگ خارا تير ما
کار ما جز با زره مويان سپر انداختن
نگذرد يغما زابر ار بگذرد شمشير ما