chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

یغمای جندقی

مقرون به هدف گر طلبي تير دعا را

مقرون به هدف گر طلبي تير دعا را

با عيش بدل گر طلبي طيش عزا را

آسوده زغم جوئي اگر شاه و گدا را

وز شهر برون غايله ي رنج وبا را

کوته ز گريبان جهان دست بلا را

از چنگ مده دامن شاه شهدا را

در گيتي اگر عام شود علت طاعون

آويز وبا سخت کند ساز شبيخون

آسيب برويد عوض سبزه زهامون

آشوب ببارد بدل ژاله ز گردون

با حفظ شه دين به خود اندر مدم افسون

از کشمکش پشه چه انديشه هما را

هر چند گريز از قبل حکم خدا نيست

قطع امل از فيض ازل نيز روا نيست

دردي که مر او را ز در چاره روا نيست

تدبير جز آويخت به شاه شهدا نيست

آن را که رهي جز ره تسليم و رضا نيست

نشگفت که تبديل کند امر قضا را

شاهي که براه طلب از فرق قدم کرد

در رزم حرامي شد و بدرود حرم کرد

تسليم جفا آمد و تمکين ستم کرد

شنگرف زخون دل از انگشت قلم کرد

آيات فدا بر ورق چهره رقم کرد

تا ساخت موشح خط آزادي ما را

اي قافله سالار به تزئين ره انجام

ز انديشه آهنگ جرس باز گسل کام

گز ماريه ما خيل مصيبت زده تا شام

از سينه ي شوريده خروش فلک انجام

تا قائمه عرش رسانيم بهر گام

از ناقه تفضل کن و بگشاي درا را

بي شرم گروهي زمي بي خبري مست

آبي که ترو خشک جهان سوده بر او دست

بگشاده در کاوش و کين بر رخ او بست

تا شاد کند جان اعادي دل او خست

با ماش جوابي اگر اکنون به خطا هست

پاسخ به قيامت چه دهد خشم خدا را

بر شط فرات آن به سزا ساقي کوثر

خاکم به دهان با لب خشک و مژه ي تر

آبش ز تف تشنه لبي ها شده آذر

لب تشنه و سيراب ز سرچشمه ي خنجر

نشگفت جدا زان لب جان بخش سکندر

با زهر برآميزد اگر آب بقا را

آن رنج کز او جان تلف و توش تباه است

خشک و تر ما و آتش او برق و گياه است

از بنگه ماهيش خطر تا در ماه است

با اين همه نهر اسم از او بيم گناه است

کآنرا که ولاي شه دين پشت و پناه است

سنگ پر کاهي ننهد کوه بلا را

آن قوم قوي فيض که از روي تمامي

پا تا سر ايجاد بديشان شده نامي

فرع است بر ايشان کهر عارف و عامي

در کاوش و کين سپه کوفي و شامي

از بهر نجات من و تو جان گرامي

دادند و گزيدند به تن رنج و عنا را

رنجي ز قضا گر نهدت بر سر جان پي

يا غايله ي نامه اي آرام کند طي

يا تير فرا صفحه دگرگونه کشد ني

يا دور قمر از قدح کينه دهي مي

در سلسله ي حکم وي آويز که جز وي

کس منع نيارد فلک حادثه زا را

در ماتم آن شه زبصر خون جگر ريز

بر دامن او باد و جهان جرم در آويز

بر دشمني آل زنا باره بر انگيز

از دوست مکش خجلت و از خصم مپرهيز

بر بند کمر تنگ در اين رزم و سبک خيز

ياري بنما از دل و جان آل عبا را

جاويد اجل پاي نهد در پي قارون

مرگ از گره ي خاک برد رخت به گردون

از کون و مکان خيمه زند حادثه بيرون

قتل آن سوي آفاق کشد جامه فراخون

گر داعي فضلش کند انديشه دگرگون

از لوح جهان محو کند نام فنا را

و از زخمه ي طاعون و وبا خسته مشو ريش

از رنج مکن ناله ز تيمار مينديش

گيتي شود ار خصم نگهدار دل خويش

با لطف وي از اين همه آسيب چه تشويش

کآرد چو محال حکمش کار کرم کيش

پس پس به فلک باز دهد حکم قضا را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید