صبا از من بگو بيگانه مشرب آشنائي را
جفا ناديده ارباب وفا کش بي وفائي را
روا چون داشتي برداشتن از جان سپاري دل
که باري دل به دست آورده باشي ناروائي را
به ناز آسوده بر درياي سلطاني چه غم دارد
بود گر خار و خارا بستر و بالين گدائي را
اگر چين سر زلف تو را مشک ختن گفتم
پريشانم خطا شد در گذر از من خطائي را
دلم بر خيل مژگانش زد آوخ تا چه پيش آيد
تن تنها ميان لشکري بي دست و پائي را
طفيل خود شمارندم گدايان سر کويش
مگر افتاد بر من سايه ي دولت همائي را
مکن از ناله در اين کاروان اي ساربان منعم
چه سودت از هزاران گر زبان بندي درائي را
فکندم پنجه يغما گرچه ميدانم نمي آرم
بدين سرپنجه گفتن پنجه ي زور آزمائي را