اگر خورد رستم قوي پنجه گرگ
به يال يلي ملک ايران و ترک
تو با کاکلي چار تار و بريش
زسنگ سيه رسته گوئي حشيش
خوري مال اوقاف بي ترس و بيم
زهي مشرب صفا و طبع سليم
تو کز ملک و مال خدا نگذري
عجب گر به مخلوق رحم آوري
اگر خواهي اثبات اين شيد وزرق
زمن بشنو اي شيخک ژنده دلق
همان قلعچک کت در او منزل است
همان صرح خوش کت نکو محفل است
همان مزرع نيو مينو بساط
کز آن حاصلت نيست جز انبساط
خود انصاف ده مال اوقاف نيست
اگر نيست گوئي زانصاف نيست
کسي جز تو در زير اين سبز سقف
نيالوده سرپنجه از مال وقف
به يزدان در اين عرصه آب و گل
نديدم چو تو شوخ بيرحم دل
نه در قيد خالق نه در بند خلق
نهان کرده زنارها زير دلق
زماليه بت ها برانگيخته
زهر خرقه صدرقعه آويخته
مگو هوشياري که مستي است اين
مگو کيش حق بت پرستي است اين
نکو سيرتاني که دين پروراند
بشر صورتان کز ملک برترند
نداني درين نشأه چون زيستند
ز من بشنو آنان اگر نيستند
بياد رخ دوست فارغ ز غير
نه مولاي مسجد نه رهبان دير
نه قيد تعلق نه پابست خويش
نه شيداي مذهب نه مفتون کيش
به سوداي يار از جهان بي خبر
به خاک گريبان فرو برده سر
اگر سنگ بارندشان ورنثار
نيايد ز کس مرحبا زينهار
بدو نيک چون جمله دردست اوست
دريغ است ناليدن از دست دوست
زخود مست شو دردي وصاف چيست
مي عشق خور مال اوقاف چيست
زدي لاف اي يار فرخنده کيش
که هستم همي رستم عهد خويش
به باطل سخن زين نمط گفته اي
غلط گر نگويم غلط گفته اي
بلي صاحب زور و سرپنجه اي
به پيکار مردم ولي رنجه اي
تو را نفس کافر چو افراسياب
کز و گشت ايران ايمان خراب
نشسته بر اورنگ توران تن
فرو کوفته نوبت ما و من
ز ترکان چالش رده بر رده
غرض را به پيرامنش صف زده
سياووش عقل ترا ريخت خون
به چه بيژن دين از او سرنگون
به جان تو دشمن چو بر سبزه دي
به خون تو لب تشنه چون من به مي
کنون يادم ديگرت خون خورد
به ذوقي که مست آب گلگون خورد
از آن بيشتر کين قوي پنجه ديو
ز روشن روانت بر آرد غريو
چو مردان نطاق امل سست کن
به زنجير همت کمر چست کن
ز آه شب و ناله ي صبحدم
چو شاهان برآراي طبل و علم
سپاهي فراهم کن از آه و سوز
چو خيل پراکندگان مهر توز
ز خوان ادب زاد توفيق جوي
به پاي طلب راه تحقيق پوي
مدد جو ز کاوس بخت ازل
بنه پاي بر رخش جهد و عمل
به تدبير دانش در چاره زن
شبيخون بر اين ترک خونخواره زن
ز خونش دم تيغ را غازه کن
وز اين نام گيتي پرآوازه کن
ترا جد فرخنده شير خداست
برازنده ي افسر هل اتي است
بناليد اگر حصن خيبر گرفت
چنين جنگ را جنگ اکبر گرفت
تو هم گربه گوهر از آن دوده اي
به کيش نياکان بر آموده اي
به دست آر نيکو نهادي چنين
کمر چست کن در جهادي چنين
مباش ايمن از ريو و نيرنگ او
که مشکل توان رستن از چنگ او
ز دستان اين زال کس جان نبرد
تو خود کي بري کي که دستان نبرد
و گرنه به نزديک دانش پسند
پسنديده کي باشد اي هوشمند
که بيهوده تاراج مردم کني
متاع کسان نام خود گم کني
به روز جزا گاه رد و قبول
ندانم چه گوئي جواب رسول
به غارت بري مال بيچاره خلق
که شيرين و رنگين کني حلق و دلق
کسي ز آب اين دجله لب تر نکرد
که عمري زغم خاک بر سر نکرد
وبال است پيرايه ملک وبال
قناعت بود دولت بي زوال
اگر مرد راهي قناعت گزين
چو يغما به کنج قناعت نشين
ز نيک و بد عالم آزاد باش
ز هرچ آيد از جمله غم شاد باش
که افزايش قسمت از زور نيست
ترا عزل تقدير مقدور نيست
اگر خاک فيروز که زر شود
دماوند که لعل و گوهر شود
همه ريگ صحراي ايوان کيف
شود گوهر و لعل بي کم و کيف
جو و گندم و ماش و شلتوک خوار
سراسر شود گوهر شاهوار
کتاب و قلمدان ما بندگان
به قيمت شود مخزن شايگان
همه زرع و محصول آن ملک وقف
شود خرمن لعل تا سبز سقف
به رفعت تو بربگذري از سپهر
فتد دردم تو سنت گوي مهر
مجره شود مطبخ خوان تو
طباق فلک ظرف ايوان تو
از آن رزق مقسوم کلک قدم
نگردد يکي لقمه افزون و کم
بخور آنچه دادند با صد سپاس
چه مي جوئي از خلق يزدان شناس
ز آه درون اليمان بترس
ز خوناب چشم يتيمان بترس
به حال فرومايگان رحمت آر
بينديش از خشم پروردگار
نه آخر از امروز پس محشري است
به پاداش هر نيک و بد داوري است
کنونت که تند است رعنا ستور
مشو غافل از حال بيچاره مور