chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

یغمای جندقی

سبب نظم کتاب

سه ده بر به سال هزار و دويست

که بر خاکيان آسمان مي گريست

پدر غافل از درد فرزند خويش

دل مام فارغ ز دلبند خويش

مدار مهمات بر زرق و شيد

فسون و دغل شيوه عمرو و زيد

مرا اتفاقا در اين کژ زمان

که از راستي کس ندادي نشان

صديقي نکو بود و فرخ نهاد

خداوند خلق خوش و طبع راد

چو انديشه ي مقبلان مستقيم

سرشتي مطهر، مزاجي سليم

جز از راستي بر نياورده دم

چو خود در ره صدق ثابت قدم

نکو روي از دودمان بزرگ

به هيکل ضعيف و به دانش سترگ

نوازنده ي هر کجا زير دست

پرستنده ي هر کجا حق پرست

همايون کريمي که از جود وي

ز من بنده گم نام تر جود طي

فلک دودي از مطبخ خوان او

جهانتاب خورشيد احسان او

بهر حلقه از نعت او ذکر خير

ز مسجد قدم در قدم تا به دير

نه در سکه نقد عهدش دغل

نه در رکن پيمان و مهرش خلل

سراپا همه مردي و مردمي

ملک رفته در کسوت آدمي

به صورت خداوند جاه و جلال

به معني پريشان و درويش حال

يکش ناز پرورده فرزند بود

ورابنده ما را خداوند بود

پس از سال پنجش به مکتب سپرد

به تعليمش از هر جهت رنج برد

چو دوران عمرش برآمد به هشت

به دانش ز هشتاد سالان گذشت

زيد تا ز چشم بد انديش دور

ز مرز عراقش به ظلمات نور

فرستاد و بروي اديبي گماشت

که فارغ نخسبد از او شام و چاشت

به پاداش اين خدمتش زرفشاند

همه خاک آن خطه در زر نشاند

اديب از در زرق و ناراستي

ز خدمت بيفزود بر کاستي

رها کرد لوح ديانت ز دست

ستد سيم و زان طفل فارغ نشست

پسر فارغ از رنج تحصيل زيست

مه و سال و هفته به تعطيل زيست

خلل يافت ارکان ادراک او

پر از گرد شد مشرب پاک او

خطا شد خطا آن همه سعي و رنج

چنان شد که در عهد تحويل پنج

پدر يافت زين ماجرا آگهي

يکي نامه بنگاشت نزد رهي

که آرم به ملک عراقش ز نور

به وفق رضاگر نباشد به زور

به ايماي آن بار فرخنده کيش

کشيدم بدان بود و بر رخت خويش

چهل روز نرد سکون باختم

بهر سوقي افسانه ها ساختم

چو نگشود کاري ز تدبيرها

زدم زخمه برساز تزويرها

به تدبير و تزوير کاري نرفت

بجز لانسلم شماري نرفت

سپردم جمال و صفا را به زنگ

کمر چست کردم به آهنگ جنگ

مرادي از ان نيز حاصل نشد

کسي را چنين کار مشکل نشد

پراکنده سکان آن سرزمين

پراکنده گو از يسار و يمين

پري وار خود را بر آراسته

ولي ديو از ايشان امان خواسته

همه غول هيأت همه سگ زنان

همه زشت طينت همه کژ زبان

همه از نصيحت پرآکنده گوش

به پيکار يغما تبرها به دوش

گهي بانگ خيزد که بيمار شد

پي کار خود رو که از کار شد

شبي همچو عمر بخيلان دراز

جهان تيره ابر سيه رشحه ساز

ز هر گوشه اي ابر دريافشان

چو صيت کف دست دامن کشان

ولي اين دهد قطره آن کيل کيل

ولي اين چکد رشحه آن سيل سيل

ز رفتار آن قوم نسناس خو

به ديوار کردم ز وسواس رو

سراپا به درياي انديشه غرق

سرشکم چو باران و آهم چو برق

که يارب چو من خوار و بد روز کيست

شب قبر کس را چنين روز نيست

بسي رفت تا من بدين بوم و بر

به امر خداوند احسان سير

به انجام شغلي کمر بسته ام

پي نظم کاري نظر بسته ام

بشر صورتان شياطين سرشت

که در جلوه نيکند و در پرده زشت

بهر لحظه بازيچه اي سر کنند

چو ابليس تلبيس ديگر کنند

به اميد اخذ دو دينار سيم

فراموششان گشته عهد قديم

چنين قوم پر فتنه را نوم به

سگ کوي گبران از اين قوم به

خلوصم پذيرفت از اينان خلل

فرو مانده ام همچو خر در وحل

بدانجا کز اين ماجرا گفتگوست

ندانم چه عذر آورم نزد دوست

نگويم ز دو نان غلط ناسزاست

زمن غير تسليم فرمان خطاست

در اين غصه بودم که وحي ضمير

به گوش دل آهسته گفت اي فقير

ترا تکيه بر حکم داور نکوست

چه خيزد زحکم تو و حکم دوست

ز وسواس بيهوده دوري گزين

چو نفس آزمايان صبوري گزين

ببين تا نگارنده ي خوب و زشت

ز انشاي قدرت چه بر سرنوشت

که پروانه ي امر او دير و زود

ز سر کمون يافت خواهد شهود

چو از غيب فرخ سروش آمدم

ز مستي غفلت بهوش آمدم

بدين مژده ام خاطر آرام يافت

هوس هاي بيهوده انجام يافت

فراموش کردم زمان ملال

بياد امدم داستان وصال

از آن خلوت از غير پرداختن

وز آن قصه از هر دري ساختن

از آن شمع تحقيق افروختن

از آن روغن معرفت سوختن

از آن قصه ي لاله و باغ و راغ

از آن هزل و شوخي و بازي و لاغ

از آن من سخن گفتن از انبساط

تو بي خويش غلطيدن اندر بساط

چو شمعم به جان آتش اندر گرفت

نه جان بلکه از پاي تا سر گرفت

ز مژگان فرو ريختم اشک درد

زخون ساختم لاله گون رنگ زرد

به خود گفتم اي مرد ناهوشمند

گذاري غمين خاطر دوست چند

سبک باش و افسانه اي ساز کن

دري از طرب بر رخش باز کن

زمانه گذشت از مه هفت و هشت

که نشنيد ازين پرده يک سر گذشت

در اثبات مردي آن زورمند

يل سيد آن رستم ديو بند

ز روح بزرگان مدد خواستم

به شش روز اين دفتر آراستم

نه دفتر پري پيکري دل فريب

فرو هشته از خط به عارض حجيب

به زيباترين وجهي انجام يافت

صکوک الدليل از خرد نام يافت

نه يک حرف از او جرح و تعديل شد

نه يک نکته ي خام تبديل شد

زبان بدانديش اگر پاک نيست

تواش گر پسند آوري باک نيست

بخوان وز شکر خنده دل شاد کن

ز غم هاي چون زهر من ياد کن

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید