زهي از دست سوکت چاک تا دامن گريبان ها
ز آب ديده از سوداي لعلت دجله دامان ها
چه خسبي تشنه لب از خاک هان برخيز تا بيني
بهر سو موج زن صد دجله از سيلاب مژگان ها
تو خود لب تشنه ي يک جرعه آب و بارها از سر
جهان را اشک خون بگذشت خون آلوده طوفان ها
نزيبد جان پاکي چون تو زير خاک آسوده
بر آور سر ز خاک تيره اي خاک رهت جان ها
ز شرح تير بارانت مرا سوفار هر مژگان
به چشم اندر کند تأثير زهر آلوده پيکان ها
کس آنروز ار نکردت جان فدا اکنون سرت کردم
برون نه پا که جان ها بر کف دستند قربان ها
فکندي گوي سر تا در خم چوگان جانبازي
زسيلي ها چه سرها گوي سان غلطد به چوگان ها
فتاد از جلوه تا رعنا سمندت خاست از هر سو
ز گلگون سرشک خيل ماتم گرد جولان ها
دريغ آموختم تا نکته هاي رزم جان نبازي
ز جان بازان کويت باز پس ماندم به ميدان ها
به تاب از رشک آنانم که در خمخانه عهدت
ز خون پيمانه ها خوردند و نشکستند پيمان ها
تو يغما از کجا و با سگانش لاف هم چشمي
ز سگ تا آدمي فرق است فرق اي من سگ آن ها