چشم سيه مستش بخود نگشود از هم ديده را
فرياد من بيدار کرد اين فتنه ي خوابيده را
دل با زليخا طلعتان گفتم از او ساکن کنم
نخجير نامد در نظر اين گرگ يوسف ديده را
دستم مگير اي باغبان تا پاي قمري بشکنم
کآزرده مي سازد همي آن سرو نو باليده را
زنجير زلف يار کو تا من به دست آويز او
شايد مگر باز آورم اين بخت برگرديده را
آيد زهر سو تير و من در جستجوي تيرزن
ليکن به غير از کشته ني چندانکه مالم ديده را
خواهم نداند هيچکس کاوزد به شمشيرم ولي
پوشيده نتوان داشتن جسم به خون غلطيده را
با روي او خو کرده ام چون سر کنم با ديگران
دشوار باشد زيستن با خار بن گلچيده را
ترسم که خون صد جهان دل پيچد اندر دامنم
هان اي صبا مگشا زهم آن سنبل پيچيده را
پرسد زيغما روز دل تا فاش گردد سوز دل
آهسته دامن مي زند اين آتش پوشيده را
صرف کار ناله کردم عمر چندين ساله را
يار يار ديگران شد خاک بر سر ناله را
سبحه از دستم ستد طفلي که از مشکين صليب
بر ميان زنار بندد زاهد صد ساله را
جان شيرين عرضه کردم بر دهانش لب گزيد
کار مغان کي کس برد تنگي شکر بنگاله را
سبزه سرزد از گلش در خط شدم از باغبان
گفت آوخ چون کنم خودرو است داغ اين لاله را
هان حذر اي مردم از چشم تر من زانکه من
عاقبت دانم که طوفاني بود اين ژاله را
راه ما بر بندر صورت فتاد اي کاروان
سخت مي ترسم همي چشمي رسد دنباله را
ساربان بار سفر بربست و محمل مي رود
لال گردي اي زبان بگشا دراي ناله را
زاهد از ته جرعه ي چشم بتان دم زد ز عشق
سامري افکند خاکي در دهان گوساله را
گفتمش يغما بماند يا رود بيرون زبرم
گفت چون وصل اوفتد رخصت بود دلاله را