کمر بستي به خون اي پير گردون نوجواني را
بخواري بر زمين افکندي آخر آسماني را
به دام فتنه از منقار تير و مخلب خنجر
شکستي پر همايون عرش آشياني را
بهار آيد همي تا خار بومي را خزان کردي
ز صر صر خيزي باد مخالف گلستاني را
ز منع آب جان سوز آتشي افروختي وزوي
زدي سر بر فلک دود مصيبت دودماني را
ز کين دندان گز اي ناب پيکان سگان کردي
بشير مهر زهرا مغز پرورد استخواني را
غذا ز الوان خون آوردي آب از چشمه ي پيکان
جزاک الله نکو کردي رعايت ميهماني را
ندانم تا چه کردي با جهان جان همي دانم
که از غم تا قيامت سوختي جان جهاني را
دل از قتل شهيدي بر کنارم دجله بگشايد
بطرف جان سپاري بسته بينم چون مياني را
کنم ياد از اسيري چند وخاک شام چون بينم
غريب خسته ي آواره ي بي خانماني را
تبم گيرد ز رنج طفل بيماري به ويراني
چو سر بر خشت حسرت خفته بيم ناتواني را
ز اشک ديده ي يغما بياد آورد زين ماتم
روان سيلاب خون بيني چو بر در آستاني را