chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

یغمای جندقی

برهان هفتم

شبي ياد دارم که در بزم دوست

که خورشيد پروانه ي شمع اوست

چه شب آنکه از حسرت آن شبم

بگردون رسد هر شبي يا ربم

چه شب غيرت حلقه ي زلف حور

چه شب شمع خلوتگه بزم طور

چه شب رشک افزاي صبح قدم

چه شب کحل چشم غزال حرم

چه شب خوشتر از بامداد وصال

چه شب عطر بخشاي ناف غزال

چه شب همچو صبح ازل دل فروز

چه شب نقطه ي خال رخسار روز

چه شب عطر ساي دماغ نشاط

چه شب عنبرين پوش و مشکين بساط

چه شب همچو خاک ختن مشک بيز

چه شب همچو زلف بتان عطر ريز

چه شب تيره چون بخت سرگشته ام

چه شب تار چون روز برگشته ام

وثاق از پراکنده پرداخته

به نظم سخن مجمعي ساخته

به طيبت گهي قصه مي ساختيم

گهي نرد وحدت همي باختيم

حکايت گهي از خرابات بود

شکايت دمي از مناجات بود

گهي نکته از رند رفتي و جام

گه از زهد و سالوسي شيخ جام

گه از کعبه رفتي سخن گه ز دير

گهي از سکون داستان گه زسير

گهي قصه طره گشتي دراز

گهي محفل از خال و خط عطر ساز

گهي داشت مجلس ز طلعت طراز

گهي قصه از ناز و گاهي نياز

در فتنه از چشم گه باز بود

گهي ذکر مژگان غماز بود

گه از قصه تير زن ابروان

چو تير مژه تيز گشتي زبان

گهي وجد از نکته ي حال بود

گهي صحبت از نقطه ي خال بود

گهي رمز لعل و دهان و سخن

شکر ريختي بر سر انجمن

گهي گفتگوي ذقن مي گذشت

وز آن آب اندر دهن مي گذشت

گهي از بياض گريبان سخن

همي رفت و روشن شدي انجمن

گه از کاکل و طره افسانه ها

رها کرده زنجير ديوانه ها

تو گه گاه بيدار و گاهي به خواب

دلي پر از آتش تني در عذاب

از آن محفل نغز خوش گوشه جو

چو پير زنا کرده لاحول گو

چو سالوس کيشان پوشيده دلق

به کف سبحه اي از پي صيد خلق

به تزوير آراسته شوق شيد

که تا برکني جامه ي عمرو و زيد

سلام و درودت به لب بود و دل

از آن شطح و طامات ننگين خجل

به جيب اندرت کزلکي تند بود

که شمشير جلاد از او کند بود

که چون صيد سازي به تسبيح شيد

بيالائي انگشت از خون صيد

پي رستگاري خلق خدا

که خونريزشان نيست ناحق روا

به عمد از ديم آستين بر چراغ

نشستيم با هم به بازي ولاغ

منت سبحه و دوست چاقو گرفت

ز حسرت ترا درد پهلو گرفت

به شيرين زباني و خوي درشت

به نيروي سرپنجه و زور مشت

نيارستي آن برده از ما گرفت

سرت از جنون رنج سودا گرفت

چهل روز ماندي در آنجا مقيم

زدي طبل طامات زير گليم

به آخر ربودي به تلبيس و زرق

بوجهي که تازد سوي کشته برق

کتابي از آن لعبت دل فريب

قلمداني از اين پريشان غريب

پس آنگاه پنهان ز ما بي دليل

زدي جانب خوار طبل رحيل

چنان خوردي آنرا به افسون و زور

که دردي کشان مي ز جام بلور

مرا مغز از باده مدهوش نيست

از آن داستانم فراموش نيست

نکو دانم آئين و آداب تو

چمد چرخ از بيم دولاب تو

زند مشعله ماه پر کرده دور

به پيرامن مرتع جدي و ثور

به جائي که گردون برد از تو بيم

اگر ما نترسيم خبطي عظيم

کتاب و قلمدانکي بي محل

کز آن داده اي زيب جيب و بغل

سزد گر بگوئي چه مقدار داشت

که بي شرم بر لوح دفتر نگاشت

حق است اين سخن اي بلب خرده گير

گرت بگذرد بر زبان يا ضمير

کسي کز دماوند و فيروز کوه

متاع و غنيمت برد کوه کوه

بي رخت و کالا زمستان و صيف

برد زرمه زرمه ز ايوان کيف

همه ساله محصول قشلاق خوار

کند نقل انبار خود بار بار

ز صيفي و شتوي اموال وقف

برد خرمن غله بر سبز سقف

شگفت ار بزرگ آورد در حساب

وجود قلمدان و جلدي کتاب

ولي اين حديث اي پسنديده هوش

يقين کآمد ستت ز جائي به گوش

که آب ارچه يک قطره باران بود

به غم خانه ي مور طوفان بود

مرا زشت و زيبا متاعي که بود

ز تو مردتر پهلواني ربود

دگر دوست را از کثير و قليل

متاعي که بود از خفيف و ثقيل

ز بي مايگي ثلث آن هرج شد

به تدريج ثلث دگر خرج شد

قليلي که ماند ايمن از دستبرد

يکايک به دفتر نگارم که خورد

يکي زن بمزديست احمد بنام

که آسودگي باد بر وي حرام

به افسون برد سيم و زر سطل سطل

شب و روز روغن کشد رطل رطل

از اين ها چو اين غر زن کنج کاو

دل آسوده گردد کند قصد کاو

فروشد به آن کش متاع و زر است

اگرچه گران جان و ارزان خر است

اگر گوسفندي است حيدر برد

نتاجش خرانباز ديگر برد

يکي کشک برد و يکي ماست برد

زن قاسمک هرچه مي خواست برد

فزون زآنچه احمد به سرقت گرفت

حبيب منافق به رشوت گرفت

به دستش سرانجام چيزي نماند

درين سفره نقش پشيزي نماند

جوي خرج کز دخل افزون تر است

نماند اگر گنج باد آور است

غرض کلبه ي ما و آن بي نظير

بعينه بود مسجد بي حصير

تو روز و شب افتاده دنبال او

که بي رشک منم وارث مال او

برو فکر ديگر کن اي معده تفت

که اين خانه صد جا به تاراج رفت

نمودم به تو شطري از حال او

اگر بسته اي ديده بر يال او

برو خيمه زن بر قهستان نور

مگر باز گيري به ناورد و زور

اگر نه خدنگ تو از شست رفت

به سرزن که کار تو از دست رفت

دريغا کز آن آب شيرين گوار

لب تشنه ي و ديده ي اشکبار

نصيب تو آمد برو خون گري

زرت رفته ياقوت مکنون گري

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید