معلم سر کند هر لحظه آن طفل بدخو را
به خون غلطد که مشق سر بريدن مي دهد او را
نزيبد صنعت مشاطه آن رخسار نيکو را
به سعي بوستان پيرا چه حاجت باغ مينو را
نشان ناوکش غير است و من پنهان رديف او را
کمي قوت فزون تر بود کاش آن شست و بازو را
عجب نبود شکار مردم آهو اين عجب کآمد
به دور چشم او مردم شکاري شيوه آهو را
مگو کافر ندارد راه در جنت بيا بنگر
بر آن روي بهشتي زلف کافر خال هندو را
يد بيضا نمايد در فسون چشم تو مي زيبد
اگر گويم خدا اعجاز موسي داد جادو را
به گرد دل حصاري از ورع کردم ندانستم
که آنجا نيز دست افتد کمند انداز گيسو را
دل يغما رهد از چنبر زلفش نپندارم
خلاص از چنگل شاهين ميسر نيست تيهو را
زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را
خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
خازن خلد اگر آن روي بهشتي بيند
جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را
بعد از اين بر سر آنم که اگر دست دهد
دامن وصل تو در پاي تو ريزم جان را
مدعي يافته تا دولت درباني تو
از فغانم مژه بر هم نخورد کيوان را
در خمار غمم از توبه کجائي ساقي
تا فداي سر پيمانه کنم پيمان را
اين عجب تر که توئي يوسف و از شومي عشق
من اسير آمده در بند غمت زندان را
يادگاري است از آن شست و کمان اي همدم
هان و هان برمکش از سينه ي من پيکان را
جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت
شيشه ديگر نشنيدم شکند سندان را
چند يغما ز نهيب فلکم ترساني
آخر از سيل چه انديشه بود ويران را