تهمتن اگر حسرت ملک تور
پس از رنج ها برد آخر به گور
تو بي زحمت جنگ و ننگ شتاب
ز آغاز شب تا سر آفتاب
به تمهيد تسخير ايوان کيف
فرو برده دندان بر آورده سيف
تکاور سمندت به زين اندر است
جهان را قضائي عجب بر سر است
بدين برز و بالاو بازو و نام
نزاده است از تخمه ي آل سام
ترا فتح تهران نه در اين شک است
که موقوف بر فتح ايوانک است
ولي ترسم از فتح تهران کني
همي دعوي ملک ايران کني
مدد بخشدت اختر فرهي
نشيني بر اورنگ شاهنشهي
زخون رنگ مرجان دهي خاک را
کني تازه آئين ضحاک را
دراندازي از کوس کيخسروي
طنين در نهم طارم مينوي
سرت گردم اي رستم عهد خويش
چو او رنگ دولت کني مهد خويش
فرامش مکن از نمک خواره اي
ز بيداد اخياش آواره اي
سر دست بر عالم افشانده اي
ز دنيا و از آخرت مانده اي
ز انديشه بيرون مبر ياد او
طلب کن ز اعلاي او داد او
کنون وارث تخت دارا توئي
سزاوار اورنگ کسري توئي
به گيتي جلال و جمال و کمال
که را قرعه ي هر سه آمد به فال
به جز ذات فرخنده اقبال تو
که نازد به پار تو امسال تو
گرت ذوق اورنگ فرماندهي است
وگر خواهش چتر شاهنشهي است
زمن بنده اين يک سخن گوش کن
دگر آنچه گفتم فراموش کن
نخستين به تهذيب اخلاق کوش
چو کسري مي از ساغر داد نوش
به تلبيس تاراج مردم مکن
نکو نامي سلطنت گم مکن
ز فيروز کوه آنچه نزديک و دور
گرفتي به زاري و بردي به زور
ز خاک دماوند و آن بوم و بر
که شد مال ها نهب و خون ها هدر
دگر آنچه بردي زايوان کيف
کز آنت بساز است ايوان کيف
ز شلتوک ريگان که خروارها
گرفتي به مکروفسون بارها
دگر آن کتاب و قلمدان نيو
که بردي به دستان و خوردي به ريو
بفرماي تا لطف بي حد کنند
يکايک به بيچارگان رد کنند
فکندن در اقليم بيهوده شور
معاش رعيت گرفتن به زور
پسنديده نبود زهر مهتري
خصوص از توکاولاد پيغمبري
کسي کز نژآد پيمبر بود
اگر عدل ورزد نکوتر بود
بر آن شاه آسوده کامي حرام
که نبود ا زاو خلق آسوده کام
همه گفتم اما ترا چاره نيست
مشير تو جز نفس اماره نيست
هواي سرير و سر تاج کو
بجز ذوق يغما و تاراج کو
فلک در مزاج تو اين خوسرشت
قضا بر جبين تو اين خط نوشت
نگويم برو دعوي تاج کن
سمندت روان است تاراج کن
سيه کوه مشتاق جولان تست
سر کاروان گوي چوگان تست
عنان ريز خورشيدوش يک تنه
سحرگه برابر سر گردنه
به روشندلي داستاني بزن
پس آنگه ره کارواني بزن
به تمکين چه کوشي زمان ها گذشت
تو در خوابي و کاروان ها گذشت
زبان ها خموش است هوئي بزن
کسي نيست در عرصه گوئي بزن
بحمدالله از يال و برز و توان
همالت نبينم ز نام آوران
مبر ظن که همسنگ رستم نه اي
از او گر فزون نيستي کم نه اي