آفتاب و چرخ و دوراني که شادي پرور است
چرخ ساقي آفتاب باده دور ساغر است
مأمني از عالم مستي طلب کآنجا مدام
عهد عهد باده خواران دور دور ساغر است
خم فلک مستان ملک پيمانه مه مي آفتاب
ساحت ميخانه گوئي آسمان ديگر است
قد شاهد حلقه ي مع زادگان طوبي و حور
روي ساقي باده ي صافي بهشت و کوثر است
کوي خمار و خم و جام مي و بر مي حباب
راست پنداري سپهر و برج و ماه و اختر است
ميکده بطحا و مي وحي و سبوکش جبرئيل
وين صداي قلقل مينا صرير شهپر است
جم که يا آئينه چبودمي چه يا سردار کيست
در نورد افراد رامش گاه عرض لشکر است
مرد اين ميدان منم سردار را ازآن ستيز
بشنو از من هر مصافي را سلاحي درخور است
قوس قامت تير ناله آه زوبين دل سپهر
راستي ني اشک خفتان گردن کج خنجر است
با چنان ..... دشمن و اين چنين نادر سلاح
کش تهمتن زال رستم خود رومي معجر است
پيش پوئي حمله ي ضرغام و قتل مرحب است
پس خرامي حيله ي فاروق و فتح خيبر است
کيست اين سردار و بر کف جام مي با اين جلال
ني نپندارم که اين آئينه وان اسکندر است