مثنوي
نعمتش بيش از التماس منست
منتش برتر از سپاس منست
هيبتش پرده پوش آن نظرست
که ز خورشيد تابناک ترست
دل پاک از سروش تعليمش
غرقه ي موج خيز تسنيمش
خامه را از نم مداد روان
موميائي ده شکسته زبان
ادامه شعرغير نفي غيرت يکتاي بي همتاستي
نقش لا در چشم وحدت بين من الاستي
فرقه ي اشراقيان و زمره ي مشائيان
غوطه در حيرت زدند اين چشمه حيرت زاستي
غوص اين دريا دمي در خود فرو رفتن بود
سر برآري گر زخود قطره نئي درياستي
عالم از خورشيد رخسارش تجلي زار شد
آفتابي در دل هر ذره ي پوياستي
ادامه شعرپرتو روي ترانيست جهان پرده دار
امتلاء الخافقين شارق ضوء النهار
اي من و بهتر زمن بنده ي فرمان تو
گر دل و گر دين بري اين لنا لاخيار
گوش بحکم توايم مرد زبان نيستيم
طاقت اگر رد کني حاش لنا الاختيار
عالم اگر دشمنست چونتو پناهي چه غم
رد شطاط اللدد عند ذوي الاقتدار
ادامه شعرپيوند بود بارگ جان خارستم را
کو گريه که شاداب کند پشت الم را
صد شکر که در وادي تفسيده ي حرمان
دارد قدمم در گره آبله يم را
اي فتنه سر عربده بردار که چون صبح
ما تيغ کشيديم و گشوديم علم را
بخت ار نبود قوت بازوي هنر هست
پيچد قلمم پنجه ي شيران اجم را
ادامه شعرجان تازه ز تردستي ابرست جهان را
آبي برخ آمد چه زمين را چه زمان را
افلاک شد از عکس گل و لاله شفق رنگ
مشاطه ي نوروز بياراست جهان را
ساقي دم عيش است نبازي بتغافل
بر آب اساس است جهان گذران را
اين جوش بهارست که چون شور قيامت
از خاک برانگيخت شهيدان خزان را
ادامه شعرمرغ شب پيشتر از آنکه برآرد آواز
دل شوريده نوا زمزمه ي کرد آغاز
ميسرائيد دل و کلفت آواز نبود
ايمن از فتنه گريهاي زبان غماز
دادم از شور جنون بال و پر شوق بهوش
کردم از شوق درون روزنه ي گوش فراز
تا چه رازست که از پرده برون مي آيد
تا چه تارست که انديشه کشيدست بساز
ادامه شعرآمد سحر ز کوي تو دامن کشان صبا
اهدي السلام منک علي تابع الهدي
جز عشق هر چه هست ضلالست و گمرهي
از بنده راه راست زعشقست تا خدا
شد زان سلام زنده عظام رميم من
گفتم بصد نياز که اهلا و مرحبا
داري اگر دگر سخن از يار بازگو
گفتا زياد ازين نبود هوش آشنا
ادامه شعراي موي ترا غاليه ساعنبر سارا
چون نافه سيه روزم از آن زلف شب آسا
ديدار ترا چهره گشا ديده ي حق بين
رخسار ترا روي نما نور تجلا
هم روي تو پيرايه ي صد مسئله حکمت
هم موي تو سرمايه ي صد مرحله سودا
شيرازه ي آرام ز زلف تو مشوش
سي پاره ي ايام بعهد تو مجزا
ادامه شعردرين درياي بي پايان درين طوفان شورافزا
دل افکنديم بسم الله مجريها و مرسها
مگر اين بحر بي پايان حريف درد دل گردد
که دارد در جگر درياي آتش حرص استسقا
ز راه فيض نتوان ديده ي اميد پوشيدن
که باشد کاروان مصر بوي پيرهن کالا
نکونامان سرشوريده اي دارم به ننگ اندر
غم آشامان دل دريا کشي دارم نهنگ آسا
ادامه شعرزهي از خار خارت شعله در جان گلستانها را
ز لعلت مهر خاموشي بلب سوسن زبانها را
بهار عارضت هر گوشه صد بيخانمان دارد
زدند آتش ز شوقت عندليبان آشيانها را
نه در کنعان نه در بازار مصرت ميتوان ديدن
بيابان گرد حيرت کرده شوقت کاروانها را
ندارد مطربي حاجت سماع ما سبکباران
بشور آرد نسيم آشنائي نيستانها را
ادامه شعرخداوندا تسلي کن دل اميدواران را
بالفت آشتي ده آن قرار بيقراران را
گريبان چاک باشد دلق ما تردامنان تا کي
بمي آلوده گردان خرقه ي پرهيزکاران را
سلوکم در طريق عشق با ياران بآن ماند
که مور لنگ همراهي کند چابک سوارانرا
غم ديرينه دارد الفتي با چشم گريانم
شراب کهنه مشتاقست ابر نوبهاران را
ادامه شعرصبا از منزل سلمي سلام آورد مستانرا
ز زلفش نامه ي مشکين ختام آورد مستانرا
نسيم نوبهار آمد پريشان طره چون سنبل
صبوحي نرگس مخمور جام آورد مستانرا
دريدنهاي جيب غنچه از باد سحرگاهي
برون از خرقه ناموس و نام آورد مستانرا
دو عالم خلوت يار است مطرب پرده اي سر کن
سروش خاص او در بزم عام آورد مستانرا
ادامه شعرخواهم درين گلستان دستوري صبا را
تا گرد سر بگردم آن يار بيوفا را
تا خرقه مي پذيرد در رهن باده ساقي
اي محتسب صلائي پيران پارسا را
هر خشتي از خرابات سرچشمه ي حياتست
در پاي خم برافشان اين عمر بي بقا را
خواه از لب مسيحا خواه از زبان ناقوس
صاحبدلان شناسند آواز آشنا را
ادامه شعرگران افتاده لنگر کوه درد سينه فرسارا
خدا صبري دهد دلهاي از جا رفته ي ما را
بمجنون تنگ شد دشت جنون از شور سودايم
بهم پيچد سر شوريده ام دامان صحرا را
تب گرمي چو شمع از داغ آتش طلعتي دارم
پر پروانه سازد نبض من دست مسيحا را
بکنعان چشم پاکي در سراغ خويشتن دارد
نميماند بکف پيراهن يوسف زليخا را
ادامه شعريا خاتم النبين غمخوار عالمي تو
پيش تو چون ننالم از جور آسماني
از عرض شکوه هرچند خالي نميشود دل
از من سخن طرازي از خامه خون چکاني
نايد نهفتن از من با لطف شامل تو
رازي که مينمايد در سينه ام سناني
ديرينه شد چو مخلص در حضر، تست گستاخ
نتوانم از تو کردن اسرار دل نهاني
ادامه شعراز چهل سال فزون شد که بشيرين سخني
من چو خورشيد در اقطار جهانم مشهور
آن سرافيل نفس سوخته ام کز تف دل
ميدمد از گلوي خامه ي من نفخه ي صور
بالد از تربيت ناله ي من شعله ي شوق
زير بال نفسم گرم شود آتش طور
هر گهر کز رگ نيسان قلم ريخته ام
بود آويزه ي گوش و بر ايام شهور
ادامه شعرچون زادم از نتايج علوي بمهد خاک
عنقاي قاف همتم از عرش زد صفير
بانگي تمام زجر و صفيري تمام اثر
کاي شيردل چو دايه بشويد لبت زشير
لب راز جوي کوثر و تسنيم تر مکن
خون جگر بسست ترا قوت ناگزير
اين نکته در طبيعت من گشت منطبع
زين شعله شمع فطرت من گشت مستنير
ادامه شعر