chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان حزين لاهيجي

شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

مثنوي

نعمتش بيش از التماس منست

منتش برتر از سپاس منست

هيبتش پرده پوش آن نظرست

که ز خورشيد تابناک ترست

دل پاک از سروش تعليمش

غرقه ي موج خيز تسنيمش

خامه را از نم مداد روان

موميائي ده شکسته زبان

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

قطعه

نمک سينه ي جگر ريشان

بزبان سخن سراي منست

زيب گوش و کنار شاهد عشق

گوهر کلک نکته زاي منست

بر ضمير ملک، صفيرم ريخت

در صماخ فلک، صداي منست

استخوان که در تن معنيست؟

سر مغز از نوالهاي منست

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

قطعه

حزين از تقاضاي همت بر آنم

که خوان سخن را با خوان فرستم

زشوري که از سينه ام موج زن شد

بزخم جگرها نمکدان فرستم

شکنج قفس تنگ دارد دلم را

صفيري بمرغ گلستان فرستم

ز خاک ره کلک آهو خرامم

شميمي بناف غزالان فرستم

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

قطعه

لائق مدح در زمانه چو نيست

خويشتن را همي سپاس کنم

هرچه گويم نه تهمتست و نه لاف

از حسودان چرا هراس کنم

کرده باشم مقام خود را پست

با محدب اگر تماس کنم

فرس طبع چون برانگيزم

خاک در چشم بوفراس کنم

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

قطعه

هزار و يکصد و پنجاه و پنج هجري بود

که گشت نسخه ديوان چارمين سپري

قصيده و غزل و قطعه و رباعي آن

دو صد فزون ز هزارست و سي چو برشمري

هنر بماشطه ي خامه ام کند نازش

که ليلي عرب آراست در لباس دري

دعاي رحمت از آيندگان اميدم هست

که جاده ايست بسيط جهان و ما گذري

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در توحيد حضرت باريتعالي

غير نفي غيرت يکتاي بي همتاستي

نقش لا در چشم وحدت بين من الاستي

فرقه ي اشراقيان و زمره ي مشائيان

غوطه در حيرت زدند اين چشمه حيرت زاستي

غوص اين دريا دمي در خود فرو رفتن بود

سر برآري گر زخود قطره نئي درياستي

عالم از خورشيد رخسارش تجلي زار شد

آفتابي در دل هر ذره ي پوياستي

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

ديگر

پرتو روي ترانيست جهان پرده دار

امتلاء الخافقين شارق ضوء النهار

اي من و بهتر زمن بنده ي فرمان تو

گر دل و گر دين بري اين لنا لاخيار

گوش بحکم توايم مرد زبان نيستيم

طاقت اگر رد کني حاش لنا الاختيار

عالم اگر دشمنست چونتو پناهي چه غم

رد شطاط اللدد عند ذوي الاقتدار

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

في النعت خاتم النبين

پيوند بود بارگ جان خارستم را

کو گريه که شاداب کند پشت الم را

صد شکر که در وادي تفسيده ي حرمان

دارد قدمم در گره آبله يم را

اي فتنه سر عربده بردار که چون صبح

ما تيغ کشيديم و گشوديم علم را

بخت ار نبود قوت بازوي هنر هست

پيچد قلمم پنجه ي شيران اجم را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

ايضا في النعت

جان تازه ز تردستي ابرست جهان را

آبي برخ آمد چه زمين را چه زمان را

افلاک شد از عکس گل و لاله شفق رنگ

مشاطه ي نوروز بياراست جهان را

ساقي دم عيش است نبازي بتغافل

بر آب اساس است جهان گذران را

اين جوش بهارست که چون شور قيامت

از خاک برانگيخت شهيدان خزان را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

ايضا في النعت

از چاک سينه چون جرس آوا برآورم

تا شهريان عقل بصحرا برآورم

کشتي، دل فسرده بخشکي فگنده است

اين قطره را فشرده و دريا برآورم

تا کار داغ عشق بسامان کنم تمام

چون شمع زآستين يد طولا برآورم

نقدست نسيه هاي جهان پيش عارفان

امروز سر ز روزن فردا برآورم

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

ايضا في النعت

مرغ شب پيشتر از آنکه برآرد آواز

دل شوريده نوا زمزمه ي کرد آغاز

ميسرائيد دل و کلفت آواز نبود

ايمن از فتنه گريهاي زبان غماز

دادم از شور جنون بال و پر شوق بهوش

کردم از شوق درون روزنه ي گوش فراز

تا چه رازست که از پرده برون مي آيد

تا چه تارست که انديشه کشيدست بساز

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در مدح اميرالمؤمنين علي کرم ال...

آمد سحر ز کوي تو دامن کشان صبا

اهدي السلام منک علي تابع الهدي

جز عشق هر چه هست ضلالست و گمرهي

از بنده راه راست زعشقست تا خدا

شد زان سلام زنده عظام رميم من

گفتم بصد نياز که اهلا و مرحبا

داري اگر دگر سخن از يار بازگو

گفتا زياد ازين نبود هوش آشنا

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

ايضا في مدح تعالي

اي موي ترا غاليه ساعنبر سارا

چون نافه سيه روزم از آن زلف شب آسا

ديدار ترا چهره گشا ديده ي حق بين

رخسار ترا روي نما نور تجلا

هم روي تو پيرايه ي صد مسئله حکمت

هم موي تو سرمايه ي صد مرحله سودا

شيرازه ي آرام ز زلف تو مشوش

سي پاره ي ايام بعهد تو مجزا

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

ايضا في مدحه

يک پرده نشيدست صلا گوش اصم را

ناقوس صنمخانه و لبيک حرم را

از بتکده تا کعبه رهي نيست، برهمن

سد ره خود ساخته ي سنگ صنم را

در عشق بتي را دل و دين باخته بوديم

روزيکه گشودند در دير و حرم را

صياد بگيرائي چشم تو نديديم

از ياد غزالان برد آهوي تو رم را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۱

اي نام تو زينت زبانها

حمد تو طراز داستانها

تا دام گشاده چين زلفت

افتاده خراب آشيانها

در رقص بود بگرد شمعت

فانوس خيال آسمانها

در وصف کمال کبريايت

ابکم شده کلک نکته دانها

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۲

درين درياي بي پايان درين طوفان شورافزا

دل افکنديم بسم الله مجريها و مرسها

مگر اين بحر بي پايان حريف درد دل گردد

که دارد در جگر درياي آتش حرص استسقا

ز راه فيض نتوان ديده ي اميد پوشيدن

که باشد کاروان مصر بوي پيرهن کالا

نکونامان سرشوريده اي دارم به ننگ اندر

غم آشامان دل دريا کشي دارم نهنگ آسا

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۳

زهي از خار خارت شعله در جان گلستانها را

ز لعلت مهر خاموشي بلب سوسن زبانها را

بهار عارضت هر گوشه صد بيخانمان دارد

زدند آتش ز شوقت عندليبان آشيانها را

نه در کنعان نه در بازار مصرت ميتوان ديدن

بيابان گرد حيرت کرده شوقت کاروانها را

ندارد مطربي حاجت سماع ما سبکباران

بشور آرد نسيم آشنائي نيستانها را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۴

سخن صريح سرائيم عشق پنهان را

بخون ديده طرازيم لوح ديوان را

بود که نخل خزان ديده ام بهار کند

زفيض گريه کنم سبز خار مژگان را

دمد زهر کف خاکيش سنبلستاني

خراب کرده ي آن طره ي پريشان را

بدين و دل چه عجب شيخ شهر اگر نازد

نديده يک نظر آن چشم نامسلمان را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۵

خداوندا تسلي کن دل اميدواران را

بالفت آشتي ده آن قرار بيقراران را

گريبان چاک باشد دلق ما تردامنان تا کي

بمي آلوده گردان خرقه ي پرهيزکاران را

سلوکم در طريق عشق با ياران بآن ماند

که مور لنگ همراهي کند چابک سوارانرا

غم ديرينه دارد الفتي با چشم گريانم

شراب کهنه مشتاقست ابر نوبهاران را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۶

صبا از منزل سلمي سلام آورد مستانرا

ز زلفش نامه ي مشکين ختام آورد مستانرا

نسيم نوبهار آمد پريشان طره چون سنبل

صبوحي نرگس مخمور جام آورد مستانرا

دريدنهاي جيب غنچه از باد سحرگاهي

برون از خرقه ناموس و نام آورد مستانرا

دو عالم خلوت يار است مطرب پرده اي سر کن

سروش خاص او در بزم عام آورد مستانرا

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۷

خواهم درين گلستان دستوري صبا را

تا گرد سر بگردم آن يار بيوفا را

تا خرقه مي پذيرد در رهن باده ساقي

اي محتسب صلائي پيران پارسا را

هر خشتي از خرابات سرچشمه ي حياتست

در پاي خم برافشان اين عمر بي بقا را

خواه از لب مسيحا خواه از زبان ناقوس

صاحبدلان شناسند آواز آشنا را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۸

گران افتاده لنگر کوه درد سينه فرسارا

خدا صبري دهد دلهاي از جا رفته ي ما را

بمجنون تنگ شد دشت جنون از شور سودايم

بهم پيچد سر شوريده ام دامان صحرا را

تب گرمي چو شمع از داغ آتش طلعتي دارم

پر پروانه سازد نبض من دست مسيحا را

بکنعان چشم پاکي در سراغ خويشتن دارد

نميماند بکف پيراهن يوسف زليخا را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

۹

از رفتن دل نيست خبر اهل وفا را

آنکس که ترا ديد نداند سر و پا را

اول غم عشق اينهمه دشوار نبودست

دوران تو نو ساخته آئين جفا را

تا باد صبا بوي ترا در چمن آرد

برداشته هر شاخ گلي دست دعا را

باشد همه شب نام خوشت ورد زبانم

اصبحت علي ذکرک سرا و جها را

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

شد صيد خم زلف رسائي دل ما

شد صيد خم زلف رسائي دل ما

افتاد بدام اژدهائي دل ما

از بوي کباب ميتوان دانستن

کز عشق در آتش است جائي دل ما

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

اي چشم و چراغ جان غمديده ي ما...

اي چشم و چراغ جان غمديده ي ما

در راه تو خاک شد دل و ديده ي ما

هجران تو بود گفتمت تا داني

تاراج گر بساط برچيده ي ما

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

لعلت بفسون نبرد از دل تب و تاب...

لعلت بفسون نبرد از دل تب و تاب

گر شکر لطف داد و گر زهر عتاب

القصه که در عشق جگرسوز چو شمع

از آه در آتشيم و از اشک در آب

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

کردي دلم از حسن گلوسوز کباب

کردي دلم از حسن گلوسوز کباب

نه پرتو لطف ديده نه برق عتاب

خواهيم بعشق نيم بسمل شده ماند

کز گرمي خون ماست شمشير تو آب

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در ديده ي هر که شق کند پرده ي...

در ديده ي هر که شق کند پرده ي خواب

سر تا سر آفاق بود موج سراب

ساقي قدحي در ده از آن باده ي ناب

سردو جهان بشنو ازين مست خراب

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

اي مطرب عاشقان نواي تو کجاست

اي مطرب عاشقان نواي تو کجاست

اي ساقي جان آب بقاي تو کجاست

گيرم دل ما از نظر افتاده ي تست

گيرائي مژگان رساي تو کجاست

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

سرمايه ي دهر خاک بيزيست که هست...

سرمايه ي دهر خاک بيزيست که هست

در مزرع حسرت اشک ريزيست که هست

آگاهي و دريافت گرانست که نيست

ارزان زمانه بي تميزيست که هست

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

هرچند سپهر فکرم اختربارست

هرچند سپهر فکرم اختربارست

بر دوش زبان سخنوري سربارست

از خامه ي تيره بخت خود ممنونم

اين ابر سياهيست که گوهربارست

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

اي ساقي عاشقان مي ناب کجاست

اي ساقي عاشقان مي ناب کجاست

اي خضر ره سوختگان آب کجاست

عمريست که بيتو تشنه ي خون خودم

آن خجر مژگان سيه تاب کجاست

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

چمن و انجمن

بنام آنکه آذر را چمن ساخت

دل دوزخ شرر را انجمن ساخت

بناز افروخت در بزم دل اورنگ

قدم زد بر بساط سينه ي تنگ

غمش پروانه را شد کارفرما

که سوزد داغ شمع محفل آرا

نمايند عندليبان را تسلي

برنگارنگ گلهاي تجلي

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

مناجات

خداوندا درين ديرينه منزل

دري نشناختم غير از در دل

ندانستم رهي جز راه عشقت

گواه من دل آگاه عشقت

برين در حلقه کردم چشم اميد

ازين در رخ نخواهم تافت جاويد

درين ره سوده شد پاي تمنا

نه ره پيدا بود نه راه پيما

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در نعت رسول اکرم

نخستين مظهر حسن الهي

گرامي گوهر ديهيم شاهي

قدم ساي بساط قاب قوسين

عبير جيب حورش گرد نعلين

شفاعت سنج مشتي تيره روزان

درين تاريک شب شمع فروزان

فراز اوج عرشش چتر شاهي

کمين خرگاهش از مه تا بماهي

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

عرض نياز بدرگاه خاتم النبيين

عجب نبود که کردي دستگيرم

فقيرم يا رسول الله فقيرم

لب خشک مرا در جرعه نم نيست

کف جود ترا سرمايه کم نيست

بمحتاجان کريمانرا نظرهاست

صدف را زابر نيساني گهرهاست

کند دامن کشان ابر بهاري

بکشت تشنه کامان آبياري

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

طلب شفاعت از خاتم النبيين

بهجران زاري دلهاي خونين

ز حد بگذشت يا ختم النبيين

ز اشک و آه مهجوران بيتاب

جهاني غوطه زد در آتش و آب

سپاه درد با جان در ستيزست

لب هر زخم دل خونابه ريزست

جهان از جلوه ي جان پرورت دور

بما شد تنگ تر از ديده ي مور

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در منقبت امير مومنان حضرت علي...

پس از نعت رسول حق، سپاسي

که سنجد کلک فکر حق شناسي

نباشد جز ثناي شاه مردان

که حق جان نبي خواندش بقرآن

طراز مسند هاروني او

بعالم کرده فاش افزوني او

قبول بندگي او را مسلم

کم از يک ضربتش طاعات عالم

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

چمن طرازي اين صحيفه لاريب بذکر...

درين خلوتسراي عاري از عيب

دلست آئينه دار شاهد غيب

کند حل هر چه پيشت مشکلست آن

ز جام جم چه ميپرسي؟ دلست آن

فروغ دل چو گردد پرتوافکن

چراغ روز گردد شمع ايمن

يکي از محرمان کعبه ي دل

جرس جنبان اين فيروزه محمل

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در ستايش عشق و محبت

محبت شير و دلها بيشه ي اوست

دو عالم سوختن انديشه ي اوست

بود تا صيد جانم رنجه اش باد

دلم سيلي خور سر پنجه اش باد

نيارم زيستن بي عشق سرکش

سمندر چون شکيبد دور از آتش

ازين طاقت گداز پيکر طور

خرابات وجودم باد معمور

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در تعريف شباب و جواني

عجب عهديست ايام جواني

گل افشان بهار زندگاني

طبايع، ذوق ياب شکر نوش

مشاعر، شير مست باده ي هوش

قوي از اعتماد تن، قوي پشت

کليد فتح باب عيش در مشت

لب مشرب بساغر آرزومند

دهان صبح عشرت در شکرخند

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

من بدايع آثاره لانداء بسيد الا...

يا خاتم النبين غمخوار عالمي تو

پيش تو چون ننالم از جور آسماني

از عرض شکوه هرچند خالي نميشود دل

از من سخن طرازي از خامه خون چکاني

نايد نهفتن از من با لطف شامل تو

رازي که مينمايد در سينه ام سناني

ديرينه شد چو مخلص در حضر، تست گستاخ

نتوانم از تو کردن اسرار دل نهاني

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

في مدح الوصي و القربة الطاهرة...

ابا حسن اتفيت حبک منقذي

ولو بذنوب الخلق کنت محاسبا

و انت مني قلبي و روي مهجتي

فلست اري قلبي نعيرک راغبا

و قال رسول الله فيک بمعشر

وصادع بالوحي الجليل و خاطبا

فمن اين ولاه فهذا وليه

ولاک علي جل الخليقة اوجبا

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

اين قطعه را در معذرت اتفاق توا...

بخدائي که از اشارت کن

عالمي را نموده معماري

که مرا شعر و شاعري عار است

کاش بودم ازين هنر عاري

بارها خواستم کزين ذلت

دوش خود را دهم سبکباري

نکته بيخواست ميرسد به لبم

چون طبيعيست نغز گفتاري

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

و من کلماته

شب گذشته فتادم بخاک کوچه ي غم

هزار مرحله ز آرامگاه راحت دور

دلي ديار محبت، تني خراب ستم

لبي محيط شکايت سري لبالب شور

ز گريه هر رگ مژگان چو ابر دريابار

ز ناله هر سر مو گشته بود محشر صور

گسسته تار اميدم فلک بزور ستم

شکسته جام مرادم جهان بسنگ فتور

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در تعريف شعر خود گويد

از چهل سال فزون شد که بشيرين سخني

من چو خورشيد در اقطار جهانم مشهور

آن سرافيل نفس سوخته ام کز تف دل

ميدمد از گلوي خامه ي من نفخه ي صور

بالد از تربيت ناله ي من شعله ي شوق

زير بال نفسم گرم شود آتش طور

هر گهر کز رگ نيسان قلم ريخته ام

بود آويزه ي گوش و بر ايام شهور

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در تهنيت خود گويد

لائق مدح در زمانه چو نيست

خويشتن را همي سپاس کنم

هر چه گويم نه تهمت است و نه لاف

از حسودان چرا هراس کنم

کرده باشم مقام خود را پست

بمحدب اگر تماس کنم

سر کيوان بگردد از مستي

مي دانش اگر بکاس کنم

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در گوشه گيري از خلق عالم

روزگاري است عقل ميگويد

عزلت از خلق روزگار کنم

در بروي جهانيان بندم

کنج آسايش اختيار کنم

سفر دور مرگ نزديکست

فکر سامان آن ديار کنم

زر داغي کنم بکيسه ي دل

گهر اشک در کنار کنم

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

در تعريف از هنر خود گفت

چون زادم از نتايج علوي بمهد خاک

عنقاي قاف همتم از عرش زد صفير

بانگي تمام زجر و صفيري تمام اثر

کاي شيردل چو دايه بشويد لبت زشير

لب راز جوي کوثر و تسنيم تر مکن

خون جگر بسست ترا قوت ناگزير

اين نکته در طبيعت من گشت منطبع

زين شعله شمع فطرت من گشت مستنير

ادامه شعر
شاعر حزین | ديوان حزين لاهيجي

شکوائيه

خون در دلم از کاوش ايام نماندست

اين آبله را نيشتر خار مکيدست

من حمزه نيم در صف اين عرصه ي خونخوار

اما جگرم هند جگرخوار مکيدست

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید