chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حزین لاهیجی

ايضا في مدحه

يک پرده نشيدست صلا گوش اصم را

ناقوس صنمخانه و لبيک حرم را

از بتکده تا کعبه رهي نيست، برهمن

سد ره خود ساخته ي سنگ صنم را

در عشق بتي را دل و دين باخته بوديم

روزيکه گشودند در دير و حرم را

صياد بگيرائي چشم تو نديديم

از ياد غزالان برد آهوي تو رم را

غلطانده بخونم خم ابروي عتايت

تا چند بزهر آب دهي تيغ دودم را

دل با دو جهان غم، نکند جرأت آهي

کاشفته مبادا کند آن زلف بخم را

در کشور خوبي به از آئين وفا نيست

بيرحم چرا آخته ي تيغ ستم را

تا قصه ي عشق تو در آمد بنوشتن

بي چاک نديديم گريبان قلم را

اي عشق نداري سر انصاف وگرنه

دل ميکشد اندازه ي خود بار الم را

از کوهکني تيشه ي فرهاد فرو ماند

داري بخراش دل ما ناخن غم را

با قد دو تا چون مه نو زادم و رفتم

نگذاشت غمت راست کنم قامت خم را

در ساغر ماهر چه کفت ريخت کشيديم

نه شهد شناسيم بذوق تو، نه سم را

دريا ز چه رو قطره زند با نم اشکم

دادست بطوفان مژه ام شورش يم را

افسرده حزين ميگذرد نغمه ي شوقت

نقشي نمکين تر بزن اين تازه رقم را

شرح غم عشق است بخاموشي ادا کن

اين قصه درازست نگهدار قلم را

در قصر فلک بانگ ستايش گري افکن

سلطان عرب، شاه عجم، فخر امم را

نور ازلي، نفس نبي، شاه جهان بخش

کز فيض کفش زنده بود نام کرم را

مقصود قضا، شير خدا، قاضي فردا

کاول رقم آمد سبقش لوح و قلم را

فراش جلالش چو کند پرده گشائي

بر تارک گردون زند اوتاد خيم را

جائي که سخن کش طلبد لعل مسيحش

از سامعه ي جذر برد عيب صمم را

گر دوستيش قائد اقبال نگردد

رضوان نگشايد در گلزار ارم را

من کيستم و در چه شمارست نيازم

اي سجده بخاک درت اقطاب امم را

مانند صدفها کف اميد گشادست

دريوزه ي خاک رهت ارباب همم را

ز اول قدم خويش که بر فرق نهادي

سودي بفلک کنگره ي بيت حرم را

با جسم نبي جز تو که داري شرف سر

بر دوش پيمبر که نهادست قدم را

کونين پشيزي نشمارد کف جودت

در ديده گداي تو نيارد کي و جم را

از خلق تو دارد مگر ارشاد بهاران

نشمرده کند در گره غنچه درم را

هر کس که نبردست ز گلزار تو بوئي

از نکهت خلدش نرسد غاليه شم را

شاهان همه از رشک غلامي تو داغند

نام تو خراشيده جگر خاتم جم را

ياد تو هر آن دل که در آرد بتلاطم

اول شکند کشتي طوفاني غم را

زد فاش بنام تو قضا نوبت شاهي

زد جاه تو بر کنگره ي عرش علم را

شاها کرمت نيست عجب گر بنوازد

قلبي چو من زار نکوهيده شيم را

از قلب، وجودم که باکسير تو شادست

پرداخته نقاد قضا سلک خدم را

آواره ام از خاک درت ساخته عمريست

آوخ چه توان کرد ببين بخت دژم را

سرگشته در اقطار جهان طفره زنانم

جز کوي تو دل خوش نکند باغ ارم را

خوناب شکايت ورق خاک بشويد

بگشايد اگر زخم دلم پيش تو دم را

از طالع واژون چه بگويم که نداني

اي علم تو شامل چه وجود و چه عدم را

درياي عطائي تو و من غرق تمنا

از جود تو راضي نشوم قسمت کم را

خواهم که کني نام، گداي در خويشم

در راه تو در باخته ام خيل وحشم را

يکبار دگر آرزوي طوف تو دارم

مگذار که در خاک برم قصد اهم را

عالم نکند جلوه بمرآت ضميرم

در کعبه کسي جا ندهد نقش صنم را

دنيا نه مقاميست که چينند بساطي

زاليست که پيچيده بهم مسند جم را

در جنب جلالت نهلد شرم قصورم

تا خامه دهد جلوه قوانين حکم را

کام دگرم هست که در حشر بر آري

بر تارک من جاي دهي ظل علم را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید