زهي از خار خارت شعله در جان گلستانها را
ز لعلت مهر خاموشي بلب سوسن زبانها را
بهار عارضت هر گوشه صد بيخانمان دارد
زدند آتش ز شوقت عندليبان آشيانها را
نه در کنعان نه در بازار مصرت ميتوان ديدن
بيابان گرد حيرت کرده شوقت کاروانها را
ندارد مطربي حاجت سماع ما سبکباران
بشور آرد نسيم آشنائي نيستانها را
اگر داري دل سختي محبت نرم ميسازد
نهنگ عشق در دم ميگدازد استخوانها را
بکويت جذبه ي شوق مرا رهبر نمي بايد
شتابم در فلاخن مي نهد سنگ نشانها را
حزين را تا بکي دل زآتش پندار بگدازد
برافگن پرده از عارض يقين گردان گمانها را