chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حزین لاهیجی

من بدايع آثاره لانداء بسيد الانبياء صلي الله عليه و آله و سلم

يا خاتم النبين غمخوار عالمي تو

پيش تو چون ننالم از جور آسماني

از عرض شکوه هرچند خالي نميشود دل

از من سخن طرازي از خامه خون چکاني

نايد نهفتن از من با لطف شامل تو

رازي که مينمايد در سينه ام سناني

ديرينه شد چو مخلص در حضر، تست گستاخ

نتوانم از تو کردن اسرار دل نهاني

همچشم کوثر از تست پيمانه ي املها

لبريز گوهر از تست گنجينه ي اماني

ماهيچه ي لوايت آرد بدرع و خفتان

کاري که ميکند مه با پيکر کتاني

فريادرس خديوا بيداد، بين که کردست

هندوي چرخ ما را تاراج ترکماني

دور از حمايت تو دور سپهر بشکست

پشت خميده ام را از بار زندگاني

بالين و بستر من خشتي و بوريائيست

اين است در بساطم ز اسباب اينجهاني

از نقد در کنارم رنگ طلائيي هست

ز الوان نعمتم نيست جز اشک ارغواني

بگسسته الفت من از خيل بيوفايان

پوشيده همت من چشم از نعيم فاني

آواره همچو من نيست خاکي نهاد ديگر

تا اين کهن بنا را افلاک گشته باني

ده سال شد که در هند عمرم برايگانرفت

زينسان کسي نداده بر باد زندگاني

دمسردي زمانه خرم بهارم افسرد

عريان تنست نخلم از باد مهرگاني

اي سر غبار راهت زان خاک سرمه داري

خونبار ديده ام را بفرست ارمغاني

جائي که نور رايت گلگونه برفروزد

از ذره کمتر آيد خورشيد خاوراني

در خون نشسته دارد هند جگر فشارم

من داد شکوه دادم باقي دگر تو داني

نه قوتي که آيم تا خاک آستانت

نه طاقتي که سازم با فرقت چناني

از باد سردمهري شاخ خزان رسيده

رخساره در زريري زاغصان ضيمراني

نفس بلند فطرت تا کي کند تحمل

با طعنه ي ارازل با نخوت اداني

در سومنات دهلي مدح تو ميسرايم

زان پيشتر که آيد بلبل بزندخواني

هر فردي از مديحت باشد حديث منزل

من اسرة المعلي من سرحة المعاني

هر سو صرير کلکم طبل سکندري زد

تا گشت در هوايت سرگرم مدح خواني

بنگر بمايه داري نيسان خامه ام را

جز من کسي نيارد زينسان گهرفشاني

بر خاک عجز ريزد سر پنجه ي تهمتن

چون خامه ام گشايد بازوي پهلواني

لب برگشا و گوهر در جيب بحر و کان کن

کف برگشا و بفشان صد گنج شايگاني

از داغ مهرت امروز محفل فروز دهرم

کمتر دهد چو من ياد آثار باستاني

از مصرعي توان يافت طبع هنر طرازم

جان را بتن نباشد اين جودت و رواني

هرگز نداشت حسان رطب اللساني من

هرگز نکرد سحبان اين معجز البياني

از صولت مديحت ملک سخن گرفته

گردن فراز، ککلم با چتر کاوياني

گر رخصت تو باشد از لخت دل نمايم

مستان معنوي را تا حشر ميزباني

قدر سخن بلندست زيرا که دارد آباد

تا حشر سرورانرا قصر رفيع شاني

از معجز سخن ماند روح اللهي بعيسي

موسي کليم حق شد از فيض نکته داني

شد کاخ ملک و ملت از کلک نکته پرور

مستهدم المفاسد مستحکم المباني

از عنصري بود نام شاهان غزنوي را

از گنجوي بود ياد بهرام شاه ثاني

آل بويه رفتند اما بروزگاران

دارد روانشان شاد مهيار ديلماني

سلجوقيان گذشتند اما ز انوري ماند

نام بلند ايشان بر لوح اينجهاني

دور اتابکان رفت اما کلام سعدي

پرورده نامشان را با آب زندگاني

ذکر اويس باقيست از گفته هاي سلمان

نام تکش دهد ياد خلاق اصفهاني

شاه مظفري را نسلي نماند ليکن

هر مصرعي ز حافظ شد شمع دودماني

راه سخن نبودي در حضرتت حزين را

از عفو اگر نبودي اميد طيلساني

کلکم ز فيض لطفت زآنسان بجلوه آيد

کز جنبش بهاران شمشاد بوستاني

تا سرفراز کردست نام تو خامه ام را

با گوي مهر دارد دعوي صولجاني

بر صفحه ام بنازد جمشيد و نقش خاتم

از خامه ام ببالد ارژنگ و کلک ماني

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید