chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حزین لاهیجی

ايضا في النعت

مرغ شب پيشتر از آنکه برآرد آواز

دل شوريده نوا زمزمه ي کرد آغاز

ميسرائيد دل و کلفت آواز نبود

ايمن از فتنه گريهاي زبان غماز

دادم از شور جنون بال و پر شوق بهوش

کردم از شوق درون روزنه ي گوش فراز

تا چه رازست که از پرده برون مي آيد

تا چه تارست که انديشه کشيدست بساز

از طرب صومعه داران زدماغ آوردند

سر برون از حجب عنصري و کاخ مجاز

شوق در گرم عناني و طلب در چستي

مژه در بال فشاني و نگه در پرواز

زخمه بر عود اثر زد دل و من سنجيدم

او سراينده و من پرده نيوشنده ي راز

من زعاشق سخني، گوش بر آواز خبر

او بجادو نفسي، عشوه فروش اعجاز

من بآتش جگري، موسي مشتاق سروش

او بدلکش خبري، شعله ي طور اعزاز

من بحسرت شکني، منتظر بوي يمن

او بشيرين دهني، خسرو خوبان طراز

نکته سربسته تر از غنچه ي راز محمود

پرده پيچيده تر از طره مشکين اياز

نمک اندوزتر از پسته ي شور ليلي

سينه پردازتر از ناله ي مجنون بگداز

حالتي بوالعجب آمد زسماعم در پيش

بيخودي را نتوان کرد بيان با خود باز

ناگهان مرغ شب آهنگ برآورد خروش

همصفيران چمن سير، کشيدند آواز

مست پيمانه آتش من و شمع سحري

مي پرستان بمي و قبله پرستان بنماز

دل مرا گفت که مستانه نوائي سر کن

تو هم آخر زغم آن بت عشاق نواز

پاسخش دادم ازين مصرع سنجيده خويش

آنچه انجام ندارد چه نمايم آغاز

باز دل گفت که مشتاق سخنهاي توام

اي بلاغت ز کلام تو مطرز بطراز

بکش اي بحر نوال از رگ نيسان قلم

گهري چند بگوشم چه حقيقت چه مجاز

الله الله که نتابي رخ ازين ملتمسم

اي سرير قلمت را بنواسنجان ناز

گفتم ار عذر و تعلل نشماري زرهي

تازه عهديست مرا با ملک بي انباز

که نگويم بجز از نعت رسول عربي

خواجه ي هر دو سرا دادرس بنده نواز

باعث خلقت کل هادي ارباب سبل

سرو سرخيل رسل، محرم خلوتگه راز

بخشش عام چو احسان خداوند کريم

برنگردد تهي از درگه او دست نياز

با رداي کرمش قامت اميد قصير

خلعت رحمت او برقد تقصير دراز

صيت شرعش بملاهي چو زند بانگ غضب

نغمه خون گردد و با زخمه چکد از رگ ساز

دولت از همت او لطمه خور، دست لئيم

سير چشم از رشحات کف فياضش آز

در دم نزع بخاطر گذرد گر يادش

سوي تن جان بلب آمده ميگردد باز

آبروئي که مرا در دو جهان هست اينست

که باقبال جبين سائي اويم ممتاز

سرورا از اثر معني اخلاصست اين

که گهر ريزدم از خامه ي صورت پرداز

نفسم همسفر قافله ي بوي يمن

ناله ي من حدي دشت نوردان حجاز

با دم پاک من افسانه گر آرند خسان

پور مريم نشود لعبتي لعبت باز

نکهت عنبر سارا نشود عالمگير

گر برون برند مدبوي خود از پرده ي راز

گر برد بيخردي زاده ي دريا گهران

نتواند بگرانمايه دلان شد انباز

رنج بي فائده از سعي نخواهد بردن

ماکيان گر نکند پرورش بيضه ي قاز

جانگزا زهر شود نکته شيرين منش

نيشکر عقرب جراره شود در اهواز

ره خطيرست حزين اينهمه بيباک مکن

بکميت قلم ارخاء عنان در تک و تاز

وقت آنست که در بزم محبت من و دل

برفروزيم به محراب دعا شمع نياز

شام احباب تو روشن زدل نوراني

دشمن جاه ترا سر بود اندر دم گاز

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید