حزين از تقاضاي همت بر آنم
که خوان سخن را با خوان فرستم
زشوري که از سينه ام موج زن شد
بزخم جگرها نمکدان فرستم
شکنج قفس تنگ دارد دلم را
صفيري بمرغ گلستان فرستم
ز خاک ره کلک آهو خرامم
شميمي بناف غزالان فرستم
رطبهاي شيرين تر از قند مصري
برطب اللسانان عدنان فرستم
درين قحط سال بلاغت، حديثي
بمعجز بيانان قحطان فرستم
چو برقع گشايم ز رخسار معني
فروغي بخورشيد تابان فرستم
کلام من از فهم شاعر فزونست
مگر ارمغان حکيمان فرستم
برآنم که اوراق اشعار خود را
چو شيرازه بندم بلقمان فرستم
تراشيدم از دل سخن را که شايد
بدريا دلي، زاده ي کان فرستم
ز کلک عراقي نژاد خود از هند
سوادي بخاک صفاهان فرستم