خواهم درين گلستان دستوري صبا را
تا گرد سر بگردم آن يار بيوفا را
تا خرقه مي پذيرد در رهن باده ساقي
اي محتسب صلائي پيران پارسا را
هر خشتي از خرابات سرچشمه ي حياتست
در پاي خم برافشان اين عمر بي بقا را
خواه از لب مسيحا خواه از زبان ناقوس
صاحبدلان شناسند آواز آشنا را
وقتست پا گذاري بر ديده ي سفيدم
تا کي بحيله دارم صبر گريز پا را
ساغر دگر نگردد، ساقي بسر درآيد
در گردش ار به بيند آن چشم سرمه سارا
از آتشين عذاران گرديده ديده روشن
قدصا ريا کراما ليلي بکم نها را
دارد حزين مسکين چشم عنايت از تو
از خويش وارهانش يا مطلق الاسارا