روزگاري است عقل ميگويد
عزلت از خلق روزگار کنم
در بروي جهانيان بندم
کنج آسايش اختيار کنم
سفر دور مرگ نزديکست
فکر سامان آن ديار کنم
زر داغي کنم بکيسه ي دل
گهر اشک در کنار کنم
دست از خوان آرزو بکشم
بهمين خون دل مدار کنم
عشقبازي بخويشتن فکنم
ترک ياران بدقمار کنم
تنگم از شهر رو بکوه آرم
خانه در سنگ چون شرار کنم
ليک چون کارها بدست خداست
نتوانم بخويش کار کنم
زين سپس فرصت از خدا طلبم
ديده در راه انتظار کنم