chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حزین لاهیجی

در مدح اميرالمؤمنين علي کرم الله وجهه

آمد سحر ز کوي تو دامن کشان صبا

اهدي السلام منک علي تابع الهدي

جز عشق هر چه هست ضلالست و گمرهي

از بنده راه راست زعشقست تا خدا

شد زان سلام زنده عظام رميم من

گفتم بصد نياز که اهلا و مرحبا

داري اگر دگر سخن از يار بازگو

گفتا زياد ازين نبود هوش آشنا

داري حکايتي اگر از خويش ميروي

خواهي شنيدنش باشارات غمزدا

گشتم ازين ترانه ي دلکش بصد طرب

چون ني تهي زخويش من زار بينوا

بيگانه ام چو ديد زخود در دلم دميد

در پرده هر چه داشت نواهاي آشنا

آن خوش نسيم کرد چو آهنگ بازگشت

باز آمدم بخويش از آن سکر دلگشا

يکدامن اشک در قدمش ريختم بعجز

گفتم باو نهفته که روحي لک الفدا

چون ميکني زيارت آن خاک آستان

چون ميرسي بدرگه آن کعبه ي صفا

از من بکن بخاک درش عرض سجده اي

گردد اگر قبول، زهي عزو اعتلا

پس بعد از اين زمين ادب بوسه ده بگو

کاين خسته نيست بيتو دمي از غمت جدا

گرزيست در جدائيت از جان سخت اوست

ور مرد در غم تو لک العز و البقا

مطرب ترانه ي دگر از پرده ساز کن

زيرا که حرف عشق نميدارد انتها

يك شمه بي بقائي ايام بازگو

افسانه ي به سنج ز ياران بيوفا

بيهوده نيست قصه ي اين تيره خاکدان

در چشم عبرت اين کف خاکست توتيا

در سايه اش نبود کسي را فراغتي

تا بوده است بر سر ما اين کهن بنا

يكرنگ در زمانه كسي نيست با كسي

يك گل درين چمن ندهد بوئي از وفا

سنگ مزارها نبود سربسر، که هست

در چشم عبرت آينه هائي بدن نما

هر نوک خار ناوک مژگان دلبريست

هر مشت خاک پيکر شوخيست دلربا

هر غنچه ي ز تنگ دهاني نشان دهد

رخسار نو خطيست زهر جا دمد گيا

هر لاله ي نمونه ي حسن برشته ايست

هر سنبلي خبر دهد از زلف مشکسا

مضمون تازه مصرع موزون قامتيست

هر جا دميد سروي ازين عاريت سرا

عبرت بود نصيب من از حادثات چرخ

روشن شود چراغ من از گرد آسيا

از تاب اگر گره نه فتد بر زبان من

حرفي ز حال درهم خود ميکنم ادا

روزي که بود در کف من دامن وطن

پايم همين بدامن خود بود آشنا

هرگز نبود خلوتم از اهل دل تهي

در ديده بود کلبه ي من باغ دلگشا

چون آفتاب نور زهر خشت ميدميد

هر صفحه داشت همچو دل صوفيان صفا

بود ارچه در کفم همه سامان عشرتي

بودم نشسته بي همه با نقش مدعا

آشوب دهر زد سر پا بر بساط من

بگرفت ذره ذره کف خاک من هوا

برداشت صرصر از سر شاخ آشيان من

افگند هر طرف خس و خاشاک من جدا

حاجت رواي شاه و گدا بود درگهم

اکنون فگنده دربدرم چرخ چون گدا

خوش نعمتيست دولت دنيا بشرط بذل

خوش دولتيست، نعمت خوش لذت سخا

اکنون چو بيد با کف خالي نشسته ام

شرمندگيست حاصلم از خويش و آشنا

در حيرتم که چون شده در يک مقام جمع

اين همت رساي من و دست نارسا

آسودگي چگونه کنم در بساط فقر

ني ميکند بناخن شيران ز بوريا

هر چند هست شعله ي غيرت زبانه زن

با آنکه هست پايه ي همت سپهرسا

شد سرد دل ز رغبت دنيا و آخرت

از بسکه گرم بود تبم سوخت اشتها

برتافتست روي دلم از بلند و پست

وجهت للذي فطر الارض و السما

يا واهب المواهب ذالجود و المنن

يا منزل الرغايب ذالفضل و العطا

هر چند مدتي در بيگانگي زدم

يا رب بمحرميت دلهاي آشنا

مگذار پايمال ديار مذلتم

يا باري البرية يا رافع السما

بودم بکنج بيت حزن با دل حزين

يعقوب وار از همه کس رو در انزوا

بر روي دل گشاده در باغ وحدتم

پوشيده ديده از خس و خاشاک ماسوا

ديشب صبا نهفته بگوش دلم دميد

کاي خامه ات ز نافه مشکين گره گشا

طبع سخنور تو بهار شکفتگي است

چون غنچه سر بجيب فرو برده اي چرا

آموخت کبک مست بدشت از تو قهقهه

در باغ بلبلان بتو دارند اقتدا

قفل در دلست زبان چون بود خموش

باشد ز دل گشودن اين قفل مدعا

سر کن ره ستايش شاهنشهي که هست

نعلين پاي زائر او تاج عرش سا

نفس نبي، علي ولي، حجت جلي

صاحب لواي هر دو سرا شاه اوليا

جانم زهوش رفت ازين خوش ادا سروش

بيگانه ساخت از خودم اين حرف آشنا

زد جوش آب و رنگ بهار طراوتم

شد شاخ خشک خامه ي من گلبن ثنا

کاي آستان قصر جلال تو عرش سا

وي مهر و مه براه تو کمتر ز نقش پا

روشن فروغ رأي تو کالنور في الظلم

در دل خيال روي تو کالبدر في الدجا

خياط قدرت ملک العرش دوختست

برقد کبرياي تو تشريف انما

تبليغ بلغ است ز شأن تو آيتي

توقيع کبرياي تو تنزيل هل اتي

برد از زمانه نور وجود تو تيرگي

اي نير ظهور تو در حد استوا

ميدان دين نداشته مردي بغير تو

ثابت شد اين قضيه ببرهان لافتي

دريا، گداي دست گهربارت از کرم

پيش کف تو، ابر عرق ريز از حيا

برهان مستقيم فلک بر نياز خود

در پيشگاه قصر تو آورده ز انحنا

بردارد آنکه در ره کويت ز جا قدم

اول نهد بکنگره ي کاخ کبريا

غير از تو کيست آنکه تواند گذاشتن

بر دوش سرور دو سراپاي عرش آسا

برقع گشاي پرده نشينان حق توئي

يا عارف العوارف و يا کاشف الغطا

شبنم نباشد آنکه ازو باغ تازه روست

گل در عرق نشسته زروي تو از حيا

تيغ تو اژدها بدم خويشتن کشيد

موسي عصا بمعجز اگر کرد اژدها

چاکست زاشتياق گريبان خامه ام

بيخواست ريخت مطلعي از طبع نکته زا

اي نور ديده را بغبار تو التجا

خاک درت بکعبه ي دلها دهد صفا

چشم منست و دست تو يا معدن الکرم

دست منست و دامنت اي مظهر السخا

زين پيش اگرچه از مدد طالع بلند

بودم بر آستانه ات از صدق جبهه سا

توفيق شد رفيق که چندي بکام دل

سودم جبين بخاک تو يا سيد الورا

روي فلک سياه که از بي مروتي

افگنده دورم از درت اي کعبه ي صفا

دوري بيک طرف، که بخاک سياه هند

انداختست تيرگي بخت من مرا

يوسف نيم چرا بسيه چاه محنتم

بختم بحبس هند چرا کرد مبتلا

هرگز نديده است کسي کعبه در فرنگ

در مرو مروه کي شده در جنبش صفا

آئينه ام، سپهر بخاکسترم نشاند

اين تيره جا وگرنه کجا و من از کجا

تا کي کنم مقام درين خاک تيره دل

تا کي کشم مذلت ازين خلق بيحيا

عاراست همنشينيشان روي يک زمين

عيب است همعنانيشان زير يک سما

بار غمست بر دل و جان يار زشت رو

داغي بود بکيسه ي دل مهر پردغا

باشد زديو غمزه، زدد عشوه جان گسل

غنج و دلال غول بود طرفه خوش ادا

خون شد دلم ز کاوش اين قوم پر گزند

تنگ آمدم زصحبت اين خلق جانگزا

از بس گزيده ام ز رفيقان بدگهر

گويا که هست سايه مرا در پي اژدها

از بس کشيده ام ز دغا پيشگان خطر

وز بسکه ديده ام ز دغل سيرتان خطا

ديگر نمي شود دل رم خورده رام من

طبعم کند ز سايه ي خود وحشت اقتضا

مي بينم آسمان و زميني بسي عجب

خلقي در آن ميان همه در ظلمت عما

دل بيفروغ و سينه پر از جهل و ديده کور

نه ز ابتداي کار خود آگه نه ز انتها

ماندم عجب ز کجروشيهاي آسمان

کردم صدا که فاعتبروا يا اولي النها

ياران حذر کنيد ازين چرخ سفله دوست

اي دوستان کناره ازين دهر فتنه زا

اي عمر تا بکعبه ي کويش رسيدنم

من بنده ي وفاي تو، گر ميکني وفا

خاکم بسر که روضه ي رضوان طلب کنم

گر کام دل برآيد از آن خاک دلگشا

آئينه دار دوست شود چشم جان من

روشن کنم چو ديده از آن روح توتيا

هر چند عرض شوق نهايت پذير نيست

در حضرتت کنم بهمين مطلع اکتفا

باشد ز شوق طواف تو اي کعبه ي صفا

سرگشتگي مدار غبارم چو آسيا

کردي ز آستان تو يا مبدي النعم

چشم اميدوار مرا منتهي الرجا

سر کي فرود آيدم الابطوق تو

لالاي کمترين توام خالص الولا

بر جبهه داغ بندگيم بر تو روشنست

اي آفتاب پيش ضميرت کم از سها

پرواي آفتاب قيامت نميکنم

در سايه ي لواي تو يا صاحب اللوا

شرح محامدت که از آن قاصرست عقل

کلک زبان بريده ي من چون کند ادا

شاها توئي که از کرمت خاطر حزين

دارد ز خوشدلي برخ صبح خنده ها

هر صبحدم بصيقل مهر تو آسمان

آئينه ي ضمير مرا ميدهد جلا

اکنون هماي صبح سعادت گشود پر

دل مي پرد ببال دعاهاي بيريا

کامي که هست از تو طلب ميکند دلم

چون ذات تست واسطه ي رحمت خدا

باشد دوام وصل تمناي خاطرم

اذ ليس عند ربک صبح و لامسا

ديگر اميد آنکه دهي سرفرازيم

گردد سرم زسجده بخاک تو عرش سا

خواهم که بطلبي من آواره راز لطف

اي من سگ درت بکجا آرم التجا

مپسند بيش ازين، تو که غمخوار عالمي

کز بار غم شود الف قامتم دو تا

اين بود مطلبم بجناب تو عرض شد

گردد اگر قبول دگر نيست مدعا

با يار مهربان ز دل درد کش حزين

آهي بسست طول سخن ميدهي چرا

افتاده در صوامع افلاک غلغله

از بس رسا بود ني کلک ترا نوا

ختم سخن نما بدعائي زروي صدق

اکنون که هست صبح اجابت جبين گشا

تا هست مست شور تو سرهاي سرخوشان

تا هست گرم عشق تو دلهاي آشنا

از جوش ذکر و غلغل زوار روضه ات

پيوسته باد گنبد افلاک پر صدا

بيگانه نيست در نظر رهروان عشق

گر نام اين قصيده نهم منهج الولا

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید