پس از نعت رسول حق، سپاسي
که سنجد کلک فکر حق شناسي
نباشد جز ثناي شاه مردان
که حق جان نبي خواندش بقرآن
طراز مسند هاروني او
بعالم کرده فاش افزوني او
قبول بندگي او را مسلم
کم از يک ضربتش طاعات عالم
شد از جهدش شعار کفر باطل
ببازويش رسول الله قوي دل
وجودش مظهر سر آلهي
به تخميرش يد قدرت مباهي
سرافرازان گدايان در او
شهنشاهان غلام قنبر او
سر و سرکرده ئي مردان عالم
وجودش علت ايجاد آدم
عجب نبود بعقل دانش انديش
اگر نازد صدف بر گوهر خويش
ز حق ممدوح مدح لافتي اوست
وزو مخصوص نص هل اتي اوست
نيامد بر دو عالم سرفرودش
از آن خالص بحق بودي سجودش
قضا را کرده حکمش دست کوتاه
بجيب آستين او يدالله
جبين آراست خاک آستانش
چمن پيرا نسيم گلستانش
بدنبالش سپاه نصرت انبوه
ز تيغش پشت اسلام است بر کوه
کشد چون از نيام آن تيغ خونريز
زبان در کام دزدد شعله ي تيز
بود از معجز آن تيغ سيراب
که در يک قبضه دارد آتش و آب
ز خون فتنه جويان باده ي او
سر گردن کشان افتاده ي او
زبان شعله سرگرم ورودش
خم ابروي خوبان در سجودش
شرارش برق خرمن سوز طغيان
ز آبش تازه رو گلزار ايمان
قدر با حمله ي مرد آزمايش
ظفر در بازوي خيبر گشايش
شها! مدحت کجا ياراي عقلست
که مجنونت دل شيداي عقلست
من عاجز چسان گويم ثنايت
ثنا گويد خدا و مصطفايت
لبم خامش زبانم بيزباني
کدامم دل کدامم نکته داني
زهي خجلت که کلک بي سرانجام
زند در طور قدس مدحتت گام
کجا يارا که فکر کوته انديش
نهد در وادي نعتت قدم پيش
حزين در راه عشق پيچ در پيچ
ترا پاس ادب بايد دگر هيچ
خدايا فکرتي ده آسمان سير
زباني ترجمان منطق الطير
که راه نعت پاکان تو پويم
ثناسنجي کنم سنجيده گويم