بهجران زاري دلهاي خونين
ز حد بگذشت يا ختم النبيين
ز اشک و آه مهجوران بيتاب
جهاني غوطه زد در آتش و آب
سپاه درد با جان در ستيزست
لب هر زخم دل خونابه ريزست
جهان از جلوه ي جان پرورت دور
بما شد تنگ تر از ديده ي مور
شدي تا گنج خلوت خانه ي خاک
ز داغ اندوخت صد گنجينه افلاک
قد محراب زين محنت دو تا شد
که از سرو سرافرازت جدا شد
ز قدرش پايه بر عرش برين بود
که بر پاي تو منبر پايه مي سود
کنون در گوشه ئي افتاده مدهوش
بحسرت يکدهن خميازه آغوش
جدا از پرتو آن روي دلکش
بدل قنديل را افتاده آتش
زداغ هجرت اي شمع شب افروز
بشبها شمع ميگريد بصد سوز
برافروز اي چراغ چشم ايجاد
جهان شد بيفروغت ظلمت آباد
برخ آرايش شمس و قمر کن
شب تاريک هجران را سحر کن
بکام دل رسيد آخر نقابت
درين خلوت زحد بگذشت خوابت
ز خواب اي مهر عالمتاب برخيز
تو بخت عالمي از خواب برخيز
خلاصي ده ز هجران جان ما را
بجان منت نه و بنما لقا را
بلند آوازه گردان طبل شاهي
ز نون نوبت عالم پناهي
قدم بر تارک کروبيان زن
علم بر بام هفتم آسمان زن
مشرف کن بساط خاکيان را
منور منظر افلاکيان را
سر اي خورشيد جان از خاک بر کن
کنار خاک را جيب سحر کن
چراغ افروز بزم قدسيان شو
رواج آموز کار انس و جان شو
چو از جا هول رستاخيز خيزد
رخ از شرمندگيها رنگ ريزد
نظر بگشا بر احوال تباهم
بجنبان لب پي عذر گناهم