chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حزین لاهیجی

في النعت خاتم النبين

پيوند بود بارگ جان خارستم را

کو گريه که شاداب کند پشت الم را

صد شکر که در وادي تفسيده ي حرمان

دارد قدمم در گره آبله يم را

اي فتنه سر عربده بردار که چون صبح

ما تيغ کشيديم و گشوديم علم را

بخت ار نبود قوت بازوي هنر هست

پيچد قلمم پنجه ي شيران اجم را

کوه دل خارا جگرانرا طرب آموخت

نظمم که زبور آمده داود و نغم را

من باده کش کهنه سفال دل خويشم

بر تارک خورشيد زنم ساغر جم را

از هر دو جهان با دل آزاده گذشتيم

ديوانه نه بتخانه شناسد نه حرم را

سوداي الست است که مغرور زبانيم

بستند ميان دل و غم بيع سلم را

شد خون دل از توبه بي صرفه حلالم

ريزم همه در ساغر خود اشک ندم را

از هيبت رنگيني سيلاب سرشکم

خون در رگ انديشه زريرست بقم را

خون باري ابر مژه ام گرچه بيکدم

بيصرفه کند خرج دل فيض شيم را

از چين نفتد موج کدورت به جبينم

کي تيره کند حرص تنک حوصله يم را

اشکم مژه را ريخت باميد و ندانست

کز ناز سر ما نبود خارستم را

زد جاذبه عشق ره ملت و کيشم

گم کرده ام از بيخبري دير و حرم را

تا جان بوداي عشق تقاضائي کاميم

بر لب نفسي هست بکش تيغ ستم را

کرديم درين دائره از تنگي فرصت

با صبح و صبادست و بغل شام و هرم را

ما بسته ي داميم پي رشک، صفيري

از ما برسان حلقه ي مرغان حرم را

نازيم بافسردگي خويش که کرده است

در عرصه ي هستي سپري راه عدم را

صحراي مغيلان هوس طي شدني نيست

در دامن تجريد شکستيم قدم را

وحشتگه اضداد کجا مجلس انس است

الفت نتوان داد بهم شادي و غم را

شادم که قضا ساخته محراب جبينم

درگاه خداوند عرب را و عجم را

سلطان رسل احمد مرسل که ز نعتش

شأن دگر افزوده رقم را و قلم را

آن در گرانمايه که امواج ظهورش

انداخته از چشم جهان زاده ي يم را

آن رايت اقبال که خورشيد جلالش

بر خاک کشد موي کشان پرچم جم را

آن کعبه ي اميد که تب لرزه ي بيمش

از طاق دل برهمن انداخت صنم را

آن شمع هدايت که کند نور جبينش

هم منصب پروانه براهين حکم را

آن آيت رحمت که تب و تاب سپندست

در مجمر خشم و غضبش تخم ستم را

آن پرده نشين دل و جان کاتش عشقش

در سينه نفس سوخته حسان عجم را

بخروش حزين کز نفس سينه خراشت

نشترکده گرديد جگر مرغ حرم را

امي لقبا آمده اي تا به تکلم

تقويم کهن ساخته ي معجزدم را

گر لعل شکر ريزگشائي به تسلي

با چاشني شهد کشم تلخي سم را

حيرت زده ي حوصله ي صبر و غروريم

نشناخته بوديم من و ناز تو هم را

شوريده ام و دل بتولاي تو جمعست

برهم نزند حادثه پيوند قدم را

با تيغ توام نسبت اخلاص درست است

تا ناف بريدند غزالان حرم را

در دل دهيم گوشه ي چشمي زتو بايد

تا جاذبه ي شوق نهد پيش قدم را

خودگو چه زمجنون سراسيمه گشايد

برنشکند ار شاهد مي طرف خيم را

در آتش عشق تو بلب آه ندارم

کاول دل بيطاقت من سوخته دم را

دل خام طمع نيست اگر غرق اميدست

يکسان چمن و شوره بود ابر کرم را

با جود تو کش هر دو جهان صورت لائيست

نشنيده کسي از دهن آز نعم را

باشد بکف راد تو اي گلبن احسان

خاصيت اوراق خزان ديده، درم را

از سابقه ي ربط که با نام تو دارد

قسمت همه جا فتح بود لام قلم را

نفس دني خصم تو از بسکه پليدست

با فربهي تن ننهد فرق ورم را

گرگان سر خونريز اسيران تو دارند

واجب شمرد حزم شبان پاس غنم را

فريادرسا شکوه، فشردست گلويم

چون ني ز کفم برده نگهداري دم را

بپذيرو کرم کن اگر از ناله فزازم

بر کنگره ي طارم افلاک علم را

بشنو زنفس بوي کباب جگر من

در دل بهم انداخته ام آتش و دم را

کلک چو مني را رقم شکوه غريب است

وانگه چو توئي چهره گشا عدل و کرم را

گر لايق ديدار نيم ليک بلطفت

زآئينه طمع بيش بود زنگ ظلم را

دانم که زآلايش دامان جهاني

تنگي نه کند حوصله درياي کرم را

تا چند حزين از سخنت شکوه طرازد

هشيار و مدر پرده ي ناموس همم را

اي صبح نفس ضامن فرصت نتوان بود

باري بفراغت بکش اين يکدو سه دم را

شاها بود اميد دلم اينکه به محشر

در ظل لواي تو کشم قامت خم را

کردست بآهنگ ثناي تو جهانگير

مضراب زن خامه ي من ساز نغم را

از صولت نيروي مديحت ني کلکم

ناخن کند از پنجه برون شير اجم را

در نعت تو هرگه که نفس راست نمايم

بر باد دهم نکهت گلزار ارم را

حسن نمکين سخنم ساخته مجنون

ليلي عرب زاده و شيرين عجم را

از لجه ي احسان تو در يوزه ي نطقم

سازد صدف در عدن جذر اصم را

جولانگه دشت ختن نعت تو آموخت

مشکين رقميها، قلم غاليه دم را

بر عرش سخن صور سرافيل دميديم

آوازه بلندست ز ما ناي قلم را

انصاف رقم کرد بنام قلم من

طغراي نواسنجي گلزار ارم را

دوران جهانگيري اين کلک و دواتست

دادند خديوانه بما طبل و علم را

کردست سخن غاشيه داران کميتم

فرسان عرب، نغمه سرايان عجم را

صبح دودم از پرتو انفاس شناسي

تازد دم جانبخش مسيحاي دودم را

ليلي نسبان ماشطه ي طلعت خويشند

زلف و رخ و لوح و قلم آراسته هم را

در مکتب مدحتگريت داده بدستم

استاد سخن بخش ازل لوح و قلم را

زين رو که بود مولد ديرينه مقامم

نازش بعراقست صناديد عجم را

مي زيبدم اما به نسب نامه ننازم

من آدم دهرم نشناسم اب و عم را

دعوي بحسب يا به نسب در همه عالم

سرمايه ي عزت بود اصناف امم را

گر نجدت ديرينه بميراث ندارد

اين سالبه عامست اخص را و اعم را

جز من که زفيض شرف نسبت آبا

آراسته ام مصطبه ي فضل و کرم را

لب را ز ستايش گري خويش گزيديم

حسرت نه گزد تا دل حساد دژم را

پاسي ز شب اين نامه بانجام رسانديم

خوانديم رياض السحر اين تازه رقم را

هفتاد و سه گوهر ز سحاب قلمم ريخت

خشکي نفشارد رگ اين ابر کرم را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید