نعمتش بيش از التماس منست
منتش برتر از سپاس منست
هيبتش پرده پوش آن نظرست
که ز خورشيد تابناک ترست
دل پاک از سروش تعليمش
غرقه ي موج خيز تسنيمش
خامه را از نم مداد روان
موميائي ده شکسته زبان
قطره با فيض اوست طوفان زاي
ذره با مهرش آفتاب انداي
دل و جان جمله مستمندانش
آسمان ها نطاق بندانش
سربلند آنکه در حکايت اوست
دم پاکش بلند رايت اوست
از نفس برکشيده صبح درفش
پرچمي کرده اين پرند بنفش
رو به بستان سراي ده پنجي
صوت بلبل بداستان سنجي
نافه مشکين نفس ز نکهت اوست
غنچه رطلب اللسان مدحت اوست
نغمه سنجم حزين اگر دارد
از لبم گوهر عدن بارد
گر نواگر شوم و گر خاموش
خم دل دارد از شرابش جوش
در مدادم فتاده موجه ي نيل
ميدمد خامه صور اسرافيل
کيقبادم درين جهان فسوس
کز قلم ميزنم دوال بکوس
کيل من درد و عشق ميکالست
ناله در استخوان من نالست
گر خروشم ز دلفگارانم
ور خموشم ز راز دارانم