لائق مدح در زمانه چو نيست
خويشتن را همي سپاس کنم
هر چه گويم نه تهمت است و نه لاف
از حسودان چرا هراس کنم
کرده باشم مقام خود را پست
بمحدب اگر تماس کنم
سر کيوان بگردد از مستي
مي دانش اگر بکاس کنم
فرس طبع چون برانگيزم
خاک در چشم بوفراس کنم
کلک معجز نگار چون گيرم
ني بناموس بونواس کنم
رعشه ي پيريم گرفت و همان
پنجه در پنجه ي حواس کنم
در دلم خون اگر فتد از جوش
آتش از طور اقتباس کنم
گر جهان پر کنم ز آب گهر
بخوي خجلت ارتماس کنم
بچه اميد در زمانه ي کور
شاهد طبع روشناس کنم
کس زبان مرا نمي فهمد
بعزيزان چه التماس کنم