جان تازه ز تردستي ابرست جهان را
آبي برخ آمد چه زمين را چه زمان را
افلاک شد از عکس گل و لاله شفق رنگ
مشاطه ي نوروز بياراست جهان را
ساقي دم عيش است نبازي بتغافل
بر آب اساس است جهان گذران را
اين جوش بهارست که چون شور قيامت
از خاک برانگيخت شهيدان خزان را
پرداخت ز تسخير ممالک شه خاور
گرداند سوي بيت شرف باز عنان را
ديروز گر از طنطنه ي صفدري وي
خون در بدن افسرده شدي گوهر کان را
امروز چه شد کوکبه ي باد خزاني
وان جمله کجا رفت، ذي ملک سنان را
کيخسرو کهسار بخونريزي بهمن
از سبزه بزهر آب دهد تيغ يمان را
نازم بفرح بخشي فصلي که هوايش
از جام طراوت شده ساقي عطشانرا
چون تيشه ي فرهاد که در خاره کند شق
زين پيش اگر برق زدي کوه گران را
از بسکه عرق ريز چو ابرست مسامش
اکنون خطر از خاره بود برق دمان را
دوريستکه در صاف مي عيش کمي نيست
اين باده بکامست دل پير و جوان را
عامست زبس خوشدلي عهد عجب نيست
ممسک کند از ياد فراموش زيانرا
عطار صبا از پي ترکيب مفرح
آميخت بعيش ابدي جوهر جان را
سر ميکشد از طوق تذروان خميده
بنگر بسر سرو غرور ريعان را
از پشت لب سبزه کند ژاله تراوش
تا آب دهد سوسن آزاده زبانرا
هر کس بنوائي شده چون ني طرب انگيز
هر مرغ برامشگرئي بسته ميان را
غير از من مهجور دل افگار که چشمم
در خواب نديدست رخ بخت جوان را
خو کرده بغم مرغ قفس زاده چه داند
در گلشن ايجاد نشاط طيران را
دلتنگ تر از غنچه بگلزار گذشتم
تا جلوه بنظاره دهم لاله ستان را
گفتم به نسيم سحر اين داغ جگر سوز
بر دل که نهاد اين همه خونين کفنان را
بلبل زسر شاخ زد اين نغمه بگوشم
عشقست که فارغ نگذارد دل و جان را
اين عشق چه چيزست بگوئيد که نامش
اي مجلسيان شمع صفت سوخت زبانرا
سر کرد سراينده ي مجلس سخن از عشق
شست از ورق سينه حديث حدثانرا
ياران سبکروح گرانبار خمارند
ساقي غم دل بين و بده رطل گرانرا
با ابر عطايت چه نمايد نم فيضي
تن در ندهد بحر کفت حد و کران را
خشکست لبم دفع خمار رمضان کن
بگشاده مه عيد بخميازه دهان را
مطرب ني محزون نفسي خوش نکشيدست
در راه تو دارد دل و چشم نگران را
عيسي نفسي چاره ي او کن که نباشد
غير از دم گرم تو علاجي خفقان را
زنداني جسمم، برهانم بسماعي
آزاد کن از تيره گل اين آب روان را
القصه که دارم دل آغشته بخوني
رحمي که زکف باخته ام تاب و توان را
از آتش آهم دل سخت تو نشد نرم
ره نيست مگر در دل سنگ تو فغان را
پيداست که فکر دل افگار نداري
دانم که نداني غم خونين جگران را
ناي قلمم را دم جانبخش دميدم
تا عرضه دهم سرور قوسين مکان را
سالار رسل احمد مرسل که زنامش
اندوخته کونين حيات دل و جان را
آن آيت رحمت که گل خلق کريمش
از حلم سبک سنگ کند کوه گران را
برق غضبش جوشن افلاک دراند
چون مه که زهم بگسلد او تار کتان را
رضوان بدو صد عزت و تعظيم فرستد
از خاک درش غاليه خيرات حسان را
اي شاهسواري که زعزت سگ کويت
نشمرده کمين چاکر خود قيصر و خان را
همچون گله ي ميش که در حکم شبانست
سر بر خط فرمان تو شيران ژيان را
تهديد تو خون از مژه ي تير چکانده
تأديب تو ماليده بسي گوش کمان را
افکنده نظر تا به کمين پايه ي قصرت
دهشت نبرد از سر گردون دوران را
از صلب شرف ياب صدف در يتيمت
چون بست بساحل تتق عزت و شان را
از آب وي آتشکده ها گشت فسرده
وز تاب وي آموخت کواکب سيران را
گز ناخن فکر تو کند عقده گشائي
بيرون برد از کام سنان عقد لسان را
آوازه ي عدلت ز کران تا بکران رفت
گرگ آمد و گرديد سگ گله شبان را
گر ذره کند تند نظر برشه خاور
خالي کند از بيم تو تخت سرطان را
از نقش سمش تارک گردون نهد افسر
خنگي که مزين کند از داغ توران را
در بندگيت صدق من از جبهه عيانست
اي پيش تو سيماي عيان راز نهان را
از شهرت کلکم سر گردون بسماعست
سيمرغ پرآوازه کند قاف جهان را
از داغ غلامي تو خورشيد مکانم
نام از تو علم شد من بي نام و نشان را
از شرم شکر خائي من نکته ي رنگين
شد مهر خموشي لب شيرين دهنان را
نسبت نکني منطق طوطي بمقالم
با وحي سماوي چه شباهت هذيان را
حاسد ز کلامم بشگفت آمد و ميگفت
کاين مايه گهر کو کف بحر و دل کان را
نايد عجبش گر شود از فيض تو واقف
نعت تو کند پر ز گهر درج دهان را
اي خاک درت قبله ي آمال دو عالم
گردي برسان چشم حزين نگران را
افتاد گذر در شب ظلماني هستي
از راه خطيري من بي تاب و توان را
نه قوت پائي نه رفيقي نه دليلي
سر خاک رهت باد سپردم بتو جان را
با ديده ي گريان دل بريان من امشب
افروخت بمحراب دعا شمع زبان را
تا تيرگي از هجر کشد ديده ي عاشق
تا روشني از مهر بود چشم جهان را
روشن شود از پرتو ديدار تو ديده
راحت رسد از دولت وصل تو روان را
خورشيد ولاي تو بود نور ضميرم
تا سايه کند پرچم جاهت ثقلان را