chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حزین لاهیجی

چمن و انجمن

بنام آنکه آذر را چمن ساخت

دل دوزخ شرر را انجمن ساخت

بناز افروخت در بزم دل اورنگ

قدم زد بر بساط سينه ي تنگ

غمش پروانه را شد کارفرما

که سوزد داغ شمع محفل آرا

نمايند عندليبان را تسلي

برنگارنگ گلهاي تجلي

خراب آباد دل را کرد معمور

بداغ خانه زادش صد جهان شور

شتابان در هوايش کرده محمل

طپيدنهاي مرغ نيم بسمل

بشوخيهاي حسن عشوه آميز

ز مغز داغ مجنون شورش انگيز

دل ليليست کار افتاده ي او

غزالان سر بصحرا داده ي او

بلاآموز چشم خوش نگاهان

چراغ افروز داغ غم پناهان

بشورشهاي عشق گام فرساي

نمک در ديده ي داغ درون ساي

غمش دارد شرابي آتش آلود

برآرد از دماغ کفر و دين دود

فلک صيد زبون دام عشقش

نفس ميسوزدم از نام عشقش

بهر وادي که گردد شورش انگيز

رگ سنگش شود موج سبک خيز

قبول قبله گاه کج کلاهان

صف آراي قيامت دستگاهان

نياز افزاي عشاق جگر ريش

ز خيل ناز خوبان جفا کيش

تسلي بخش جان ناشکيبا

برعنا جلوه هاي سرو زيبا

چه شمعست اينکه جان پروانه ي اوست

دل هر ذره آتشخانه ي اوست

جهان آئينه ي آن حسن زيباست

فروغ جلوه اش را سينه سيناست

بناز آورده آن گلگون برودوش

چو داغ لاله عاشق را در آغوش

تعالي الله زهي مسکين نوازي

که آموزد بموري شاهبازي

برآرد مشت خاکي را بر افلاک

کند افلاک را پيشش کم از خاک

دهد بارش بعزت تا بر خويش

ره هوشش زند از ساغر خويش

کند آزادش از دلق گدائي

بتشريف رداي کبريائي

چه مضرابست بر تار نفس باز

که تار شعله دارد پرده و ساز

نفس را تا اثر در دام اسير است

نواي عجز نالي دلپذير است

حزين از پرده ي دل زن نوائي

شلائين ناله ي درد آشنائي

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید